Taub: He's annoying, he's maddening, but he makes us all better

House M. D. s8 e12: Chase



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/٢٢ | ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ای دوست داشتنی ترین روانی دنیا! هـــــــــــــــــــــاوووووووووووسسسسسسسسسس!!!

_ از دکتر پارک خیلی خوشم میاد. حرف زدنش، مکث ها و حالت چشماش، وقتی می شینه قدری قوز می کنه، بعضی وقتا احساساتش با گشاد شدن پره های بینی ش مشخص می شه. رک بودنش و باهوش بودنش، ....... خیلی چیزاش خوبه. دکتر پارک منو یاد کسی می ندازه، هنوز یادم نیومده چه کسی، مطمئن نیستم.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٦ | ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ فکر کنم خیارهایی رو که توی این قوطی کرم جدیدم ریختن از بوته ای کندن که از خیارهاش خوشم نمیاد!

بوی خوبی ندارن :/

شایدم از بوتۀ گیاهی که فقط نزدیک یه بوتۀ خیار بوده و کمی از عطر خیارها رو گرفته، اما خودش برگ ها و ساقه هایی ضخیم و پررنگ داره.. هروقت بوی این کرم می خوره به مشامم، همچین تصوری از گیاهه تو ذهنم میاد. لطافت خیار رو نداره. حتی طراوت تلخی ته خیار رو.

__ هاوس شیطااانِ مجسمه!! انقد ازش خوشم میاد بدون توپ و تانک و فقط با زبونش به اهداف شوم و پلیدش می رسه! خیلی هم خوب کاری می کنه! تنها شیطان صفت تقریباً-کامل-مورد-تأیید منه در این سال ها.

الآن فصل هشتمم. می ترسم که داره تموم میشه، می ترسم که آخرش چی میشه. شاید برای همینه که کند می بینم. شاید برای همین بیش از دو هفته پیش یه اپیسود دیدم و الآن یکی دیگه. انقدر فاصله شد که چند دقیقه طول کشید تا باهاش ارتباط برقرار کردم. مخصوصاً که توی فصل 8 خیلی چیزا عوض شده، و خیلی آدم ها.



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٤ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

توی این اوضاع و احوال که اعصابمون شده فرنی و ژله و لرزونک، دیشب اپیسود آخر فصل 7 House رو دیدم.

امروز سعی می کردم بهش فکر نکنم. همیشه بهترین کار اینه آدم، دست کم، اپیسود اول فصل بعدی رو ببینه تا قدری خیالش راحت بشه. اما اگه سریال حرفه ای باشه، معمولاً اینطور نمی شه. برای همین امشب سر ساعتِ house، دو اپیسود با هم دیدم تا خیالم راحت شد.

1. از اون دختر دورگۀ کره ای- فیلیپینی که دستیار جدید هاوس شده خیلی خوشم اومد. مخصوصاً که Aquarian ئه.

2. دلم برای 13 تنگ شده!  و قدری هم Chase.

3. Forman خوب بود.

4. اون مرد هیکلیه جیرجیرکیه و اون شطرنج باز هم همینطور، خوب بودن.

5. خوشم اومد هاوس اون کار رو با اون یارو زورگیره کرد!!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۳ | ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«ما ذره ای از دانش نوشین خودمونو زدیم تنگ خودِ دانش که افزایش تپش قلب رو با آسیب سینه بزنیم تنگ هم»

فصل 7 House رو با زیرنویس دکتر سپهر می بینم! هم کلی اطلاعات و توضیح پزشکی داره (که خب البته همه شون تو ذهنم نمی مونه ولی آدم یه قدری هیجان لحظه رو درک می کنه) هم اینکه گفتار هاوس رو به زبون هاوسی برگردونده!

البته به انگلیسی ش که گوش میدی آنچنان با زیرنویس های نرمال قبل فرقی نداره حرف زدنش، ولی این سبک گفتار به اخلاق و قیافۀ هاوس خیلی میاد.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٥/٢۸ | ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ای جانم!

House ببینی و دقایق ابتدایی اپیسود با یکی از قشنگ ترین لبخندهای دنیا رو به رو بشوی! پا به سن گذاشته و با صدای اصلی خودش، موهایی با رنگ متفاوت از آنچه در ذهن ها جاگیر شده، عینک و کت دامن امروزی و ...

 

   کلۀ صبح_نوشت: Friendsهام تمام شده. تا انتهای فصل 3 جمعشان کرده بودم و آرام آرام می دیدم که هفتۀ پیش، یهو پا گذاشتم روی گاز و .. از اول هفته هم آن شرلی ها را جمع و جور می کنم و هنوز 2 بخش دانلود نشده مانده. احتمالاً تا آخرهفته پروندۀ دانلودش بسته می شود. بعدش ادامۀ Friends.

  دنبال جانشین مناسبی برای مراسم Friendsبینی م می گشتم، Max هم که فعلاً تمام شده و ذهنم به جای مناسبی قد نمی داد_ بارنی و دوستانش باید فعلاً منتظر بمانند، که یاد Reba جانم افتادم. گزینۀ مناسبی است.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٧ | ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«چندرغازی که مادربزرگم برایم ارث گذاشته بود صرف خریدن مقداری اسپید شد که امیدوار بودم یک ماهی کفافم را بدهد. ده روزه تمام شد و با تمام شدنش هم تمام توانایی هایم با من خداحافظی کردند، البته به جز یکی: قل خوردن روی زمین و زار زدن.... همه جایم درد می کرد و بدون اسپید حتی خوابم نمی برد. به امید اینکه یک ذره از دستم افتاده باشد، تمام کف خانه را با نی ای در دماغم جارو می کشیدم و سلول های مردۀ پوست و باقی ماندۀ کف شوی و شن گربه فرو می دادم. هرچیزی که با ته کفشم وارد خانه کرده بودم سر از دماغم درآورد.» ص59

___بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم، دیوید سداریس، ترجمۀ پیمان خاکسار

***

1. کتاب خوبی است، خیلی خوب! همان 60ص که ازش خواندم کلی لحظۀ جالب خاص داشت که با قلم خوبی هم نوشته شده اند. ترجمه ش هم به نظرم بد نیست. کلاً کتابی است که خواندنش تجربۀ خوبی به شمار می رود.

2. مینی سریال Tut را تقریباً تا نیمه دیدم. ماجرای زندگی توت اَنخ امون (آتون) است، از فرعون های مشهور که البته عمر کوتاهی داشت. شخصیت های جالب توجهی در سریال هستند؛ لاگوس و ملکه و سوهاد و .. وزیر داستان هنوز ناتمام و مشکوکی دارد. باید دید چه می کند. هورم هب هم مشخص بود کار دست همه می دهد. این وسط، فقط کا سرنوشت خودش را بد رقم زد.

3. هاوس! تا ویلسون را دق ندهی خیالت راحت نمی شود، نع؟؟

بعد از 6 فصل کنار آمدن با شیطان خاص درون هاوس، تحمل یک هاوس آرام سربه راه حرف گوش کن ِ فلان و بهمان واقعاً سخت بود. اما شیطان کوچکی که هر کریسمس برای او زاده می شود* نتوانست مثل من تحمل کند و کم کم دوباره پیدایش شد.

*نقل قول از زِزۀ عزیزم



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٥/۱۳ | ٩:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1. دو سال پیش، وقتی یلدا می گفت موقع نوشتن رمانش آواز می خواند، و آن قدر می خواند که دارد شبیه هایده می شود برایم جالب بود و درکش نمی کردم البته.

الآن که خودم کاری جدی با مغزم دارم و حسابی مشغولم، گاهی در ذهنم آواز می خوانم، یا زیرلب، یا چیزی که پشت لب ها خفه می شود. ولی می خوانم. و یاد یلدا افتادم. من چیزهایی می خوانم که برایم خوشایند خوشایند بوده، مثل آوازهای انیمیشن ها. حتی گاهی توی ذهنم به جای مینیون ها حرف می زنم. با کلمات خاص خودشان. این کار هم مثل آواز خواندن بخشی از خستگی را کنار می گذارد. نمی دانم جریان چیست ولی شاید این قضیۀ آواز خواندن در اینجور مواقع خیلی عادی تر و همه گیرتر از این حرفا باشد که من فکرش را هم نمی کردم...

2. خیلی پیش تر، کف دست ها و گاهی انگشتان و مچ هایم جوهری می شدند، این روزها بیشتر از جوهر خودکار، سفیدی لاک غلط گیر به چشم می خورد. این که به لباس ها هم سرایت کرده!

3. بعد از چندین روز، باز هم به صرافت هاوس دیدن افتاده ام.

4. به خاطر ماجرای 1. یاد انیمیشن Brave افتادم و دنبال آوازهایش هستم. موزیکش که خیلی عالی بود.

باز هم بهم ثابت شد به فارسی گشتن نتیجۀ بهتری دارد. این سال ها هم وضعیت زیرنویس ها بهتر شده هم این جستجوها. هرچه به انگلیسی این ترکیبات را نوشتم Brave, animation, free mp3 download, .. چیز دندان گیری پیدا نشد. یادم آمد به فارسی بنویسم. [این] هم لینکش! همان جایی بود که مدتی پیش کلی موزیک متن پیدا کرده بودم!

*«آواز خواندن» اسم بخش 1. است و «در حاشیه» نام بخش 2. ترکیبش این شد. برای خودم نوشتم که بعدها یادم بماند.



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/٥/٩ | ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ویلسون: فکر کنم هنوز از کادی معذرت خواهی نکردی. خب، وقت می بره تا خُل بازیات تموم شه.

هاوس: چیزی واسه معذرت خواهی نیست که!

ویلسون: وانمود کن معذرت می خوای.

هاوس: میگی دروغ بگم؟

ویلسون: تناسب قشنگی توش هست؛ یه دروغ گرفتارت کرده، یکی دیگه خَلاصت می کنه.

S07, ep08*

 



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/٥/٢ | ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ای جانم!

 عزیز دلم! گریهگریهگریهدل شکسته

هاوس ِ فصل 6 منم دل شکسته

مخصوصا آخرین اپیسودش

کسی که هیولای درونش رو می شناسه و نمی خواد به بقیه آسیب بزنه.

با همۀ مزخرف بودنش هاش (البته از نظر بقیه)، اون قهرمانه.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٤/۱۸ | ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هاوس کثافتِ عقده ای ِ بی شعور ِ

بدبخت بیچاره! گریهگریهناراحت

فصل 6، اپیسود 7

_ البته هاوس نهایتش شیطان صفتانه برخورد کرد، این آدم های طرف حسابش بودند که تصمیم گرفتند به قول دکتر Cameron توی تلۀ بازی ش بیفتند یا نه.

آفرین Forman! اگر این Chase خر به حرفت گوش می داد، به جای گوش دادن به حرف های هاوس، الان وضعیت بهتر بود.

* الاغ تر از این هم که بشود دوستش دارم، هاوس رو.

** 13! هیچ کس ثرتین نمی شود! همیشه دوست داشتنی! عاشقشمبغلقلب

این کادی چی میگه این وسط با این انتخابش و ...؟ زنکۀ بدلباس!!



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٤/٧ | ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

آن قدر که اپیسودهای آخر فصل 5 تحت تأثیرم قرار دادند، قرار گذاشته بودم اوایل فصل 6 را شب ها تماشا نکنم. در پست پیش نویس شدۀ منتشرنشده ای بیشتر درموردش نوشتم، این جا دیگر اشاره نمی کنم.

حالا شانس ما را ببین!! اپیسود اول فصل 6 یک ساعت و نیم است و اندازۀ یک فیلم سینمایی وقت می برد!

نتیجه این که House با همان شیطنت موذیانه اش به من نیشخند می زند و من  باید یک شب دیگر با نگرانی به خواب بروم.

*مگر این که بعد از تماشا، چند صفحه کتاب بخوانم و باری که House روی دوش آدم می گذارد، کمی سبک تر شود.

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/٢ | ٩:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ [اینجا] دنبال موسیقی فیلم Divergent می گشتم که بین کارهای موجود از هانس زیمر چشمم افتاد به موسیقی «خانۀ اشباح». فیلمی که از روی رمان محبوب من ساخته اند و مطمئنم نباید هیچ وقت آن را ببینم! بنابراین نمی دانم موسیقی آن چطور بوده و آیا دوست دارم بشنومش یا نه.

بعد، این میان، یادم افتاد چقدر دلم برای موسیقی فیلم «عشق در زمان وبا» و صدای شکیرا روی گذرگاه های صعب و روزگار تب آلود طفلک فرمینا تنگ شده! و خب، این یکی انگار موجود نیست، مثل خیلی چیزهای دیگر. باید جای دیگری بگردم.

__ دست کم دو فیلم دیگر هست که درموردشان ننوشته ام. یکی شان The rite است که قابل عرض نبود و پرونده اش را همین جا می بندم؛ جن گیریِ نه چندان ترسناک (خدا را شکر!) با بازی آنتونی هاپکینز_ که فکر می کردم وزنۀ سنگینی در فیلم است و قرار است فیلم خاصی ببینم و .._ و هنرپیشۀ کاپتن هوک سریال خودمان :) فیلم به نظر من پیام خاصی نداشت و همچنین جلوه های ویژۀ آن چنانی و .. آن چه سعی داشت بگوید، دیگران گفته بودند؛ یک جور شک و تردید به خود و خدا و کنار آمدن با آن.

فیلم دیگر زندگی نامۀ استیو جابز است که شروع آن برای من خیلی خاص بود و بعداً درموردش جداگانه خواهم نوشت.

___ سال پیش چیزهایی این ور و آن ور می دیدم درمورد فیلم جدید [فاتح آکین] که موضوع آن نسل کشی ارمنی ها در ترکیه است. دست کم 1-2 فیلم دیگر از سینمای ترکیه هست که دوست داشته ام ببینمشان ولی هنوز پیش نیامده. متأسفانه موضوع و داستان آن ها را هم فراموش کرده ام! فقط یادم مانده فیلم هایی هستند که باید دیده شوند. این هم از برکات به موقع یادداشت برنداشتن!

نمی دانم چطور، به اشتباه، در ذهنم مانده بود که نام فیلم آکین The wall است. دیروز که به صرافت پیدا کردنش افتادم، فهمیدم The cut درست است! [و گویا به «زخم» و «بریدگی» اشاره دارد].

____ فصل 5 سریال House تمام شد! کنار آمدن با چند اپیسود آخر واقعاً سخت بود (و هست) و چشم های گرگوری طفلک در پایان فصل، در دفتر ویلسون!! فکر می کنم باید فصل 6 را روزها ببینم تا شب ها راحت تر بخوابم، مگر این که داستان به جای تحمل پذیر تری برسد.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۳ | ٤:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از زمستان 90 که بار اول سریال House M D را دیدم، سایۀ بزرگ دوست داشتنی اش همچنان در ذهنم مانده؛ حتی با بدخلقی ها و آدم نبودن هایش، حتی با این که چند وقتی است از ابتدا شروع کردم به دیدن آن، تا برسم به همان نقطه ای که مجبور بودم رهایش کنم. همیشه در خاطرم مانده بود دست کم 5 فصل از این سریال را دیده ام، یا ماجرایش با سه همکار ابتدایی اش 1-2 فصل طول کشیده و ماجراهای آن همه آدم بعدی که در یک اتاق بزرگ آمفی تئاتری، پخش و پلا، می نشستند و نظر می دادند تا درنهایت تعدادی رفتند و تعدادی ماندند، بیش از یک فصل بوده. در حالی که هیچ یک از در-یاد-مانده هایم درست نبودند! تنها 4 فصل را تماشا کرده بودم و ...

همان 4 فصل را هم دوباره با لذت نگاه کردم. انگار قرار است چند سال بعد دوباره از اول همۀ داستان ها را مرور کنم. و فصل 5 برای خودش دنیای دیگری است از House. و به نظر می رسد فصل 6 هم دنیای دیگرتری باشد. چون بین 5 تا 7و8، این چند سال، خلئی بوده به اسم فصل 6، که نداشتمش، و حالا ماراتن وار اپیسودها را دانلود می کنم. هربار دزدکی و با اشتیاق هر اپیسود تازه از تنور درآمده را چک می کنم تا مبادا عیب و ایرادی داشته باشد. و بهانۀ واقعی، دیدن House در هیئتی جدید است و داستانهای وهمی ای که در ذهنم می سازم تا این 4 اپیسود باقی ماندۀ فصل 5 تمام شود و بروم سروقت 6 و ببینم چقدر از حدس هایم درست بوده اند و ماجرا چیست و ... و .. و .............



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/۳/۳٠ | ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ هاوس دیگه خیلی خر شده! البته این خریتش رو هم دوست دارم، شدید!!

__ وسطش فکر می کنی اینکه میگن لازم نیس همه چی رو بدونی، و اصلاً یه چیزایی رو هم بهتره/ باید ندونی، حکمت داره. چند دقیقه بعد باز فکر می کنی بهتره بعضی از «این» چیزها رو هم دونست، گاهی و اگه کمی خوددار باشی از نتیجۀ چیزهای پنهانی بیشتر لذت می بری. (ماجرای دکتر تاوب و همسرش)

___ اینکه کادی از اون کارآگاه خصوصیه شکایت نمی کنه، چیزیه که توی واقعیت نباید اتفاق بیفته. اگه توی داستان اتفاق بیفته یه مسیر انحرافی برای داستان پیدا میشه و حواسمون از اونچه این دو به هم گفتن پرت میشه. که خب، سازنده این طور نمی خواد.

____ بلوز گلدار کادی، اول اپیسود، خیلی قشنگه! هم پارچه ش، هم مدلش!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۳/۱۱ | ۱:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن