دهانی از میانِ من ِ گذشته باز می شود و می خواهد فریاد بزند، من ِ دَه ساله با نگاهی دهانش را می بندد، فریادش را به ضجه های بی صدا تبدیل می کند و رو بر می گرداند. این منی که تازه به بلوغ رسیده و قدرتش از همه بیشتر است.

منِ گذشته خودش را در دهلیزهای زمان پیدا نمی کند، ناچار به دامان حال می آویزد و بدون هیچ اجباری شرایط منِ تازه بالغ را می پذیرد. می نشیند، قوز می کند و سرش را به میان زانوانش فرو می برد و دست به ترک های دلش می کشد. چشم هایش خشک است، دهانش هم خشک می شود. حرفی برای گفتن ندارد. همه چیزش را همان دهۀ پیش، در آستانۀ تولد منِ جدید، معامله کرد و دست خالی به میدان آمد. می دانست در این مبارزه شکست می خورد. برای همین هم آمده بود. این شکست را شیرین می داشت. منِ بالغ هم همیشه رعایتش را می کند و پشتش را به خاک نمی مالد. ولی هیچ یک در این شرایط تکۀ نوری برای چنگ زدن و گرفتن دست یکدیگر ندارند. توی دهلیزهای تاریک می دوند و راه می روند و فقط می دانند باید آن قدر در تاریکی راه بروند تا به روشنایی برسند، به باریکۀ نوری که خبر از سرزمینی دیگر بدهد.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/٢۳ | ۸:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

سنم که کمتر بود گاهی فکر می کردم فلانی پیر شود چه شکلی می شود؟ برای دوران پیری خودم هم چهره ای ساخته بودم که آن موقع ها دوستش نداشتم اما الآن چندان از آن بدم نمی آید.

برای او نمی توانستم چیزی متصور شوم که نشانگر پیری باشد. حتی در اوج جدیتش.

و پیر هم نشد.

جوان رفت، با چهره ای که از سن واقعی خودش هم کمتر می نمود؛ با همۀ مصائب.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٩ | ٦:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

    If I stay از آن فیلم هایی نیست که به لحاظ محتوایی و داستانی و .. بخواهم نگهش دارم یا دوباره ببینم. اما بخش هایی دارد که برای من دوست داشتنی اند:

   پدر و مادر Mia و زندگی نیمه کولی وارشان و راحت گرفتنشان، سرزندگی و در عین احساساتی بودن منطقی بودنشان، بخش هایی از گذشتۀ پدر که تکرار می شد، خانه شان و فضای اطراف آن، حتی ماشین آبی شان و جعبۀ ویولنسل Mia که به همان رنگ بود. هنرپیشۀ Mia را دوست داشتم و لباسش را در آن صحنۀ ماشین سواری توی جاده که بعدش .... شد.

   در طول فیلم Mia را مورد نوازش قرار می دادم: دخترۀ گَنده دماغ منظم کلاسیک! حیف این پدر مادر برای تو! وقتی داشتم یادداشت هایم برای این فیلم پاک نویس می کردم، به نظرم رسید چرا Mia چنین رفتاری در طول فیلم دارد: انگار درون او دو نیرو جریان دارد. نیرویی که او را به شدت منظم و طرفدار دنیای کلاسیک می کند (و این از بچگی در او بوده و تقریباً اکتسابی نیست)، نیروی دیگر هم او را سمت دنیای پدر و مادرش می کشاند. تا زمانی این دو نیرو با هم در تضادند، Mia  نمی تواند کنترلشان کند و بر اثر این تناقض دچار مشکل می شود. اما کم کم این دو نیرو در وجودش یکی می شوند و به نتیجه می رسد:

همیشه فکر می کردم ویولنسل سازیه که به تنهایی نواخته می شه. شاید به همین خاطر بوده که همیشه احساس راحتی می کردم. فقط من و ویولنسلم. اما اون شب که کنار آتش و کیپ آدام و بقیه نشسته بودم، فهمیدم که اشتباه می کردم. ویولنسل ساز تنهایی نواختن نیست، بلکه بخشی از یه چیز بزرگتره.

   الآن که عکس های فیلم را دیدم، انگار واقعاً این آبی خاص که بالاتر اشاره کردم، عمداً در فیلم تکرار می شود. چندین مورد را به یادداشت های قبلی م اضافه کردم؛ حتی لیوانی که در یک صحنه دست Mia  است، منظرۀ بیرون کافه، ... این آبی زیبا و طیف های آن همه جا حضور دارند.




تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٧ | ٦:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

تمام شد! 

اکنون دیگر قطره ای از آن عصاره ی سیه فام روسیاه باقی نمانده است. ولی دردی از تو دوا نشد. 



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/۸ | ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اون گوشی سامسونگ 500=100

گوشی نوکیا= نوکیا درب و داغون شده

ماشین لباس شویی و اون ست های حراجی متنوع و ...



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٥/۳۱ | ٧:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ای جانم!

 عزیز دلم! گریهگریهگریهدل شکسته

هاوس ِ فصل 6 منم دل شکسته

مخصوصا آخرین اپیسودش

کسی که هیولای درونش رو می شناسه و نمی خواد به بقیه آسیب بزنه.

با همۀ مزخرف بودنش هاش (البته از نظر بقیه)، اون قهرمانه.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٤/۱۸ | ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ هاوس دیگه خیلی خر شده! البته این خریتش رو هم دوست دارم، شدید!!

__ وسطش فکر می کنی اینکه میگن لازم نیس همه چی رو بدونی، و اصلاً یه چیزایی رو هم بهتره/ باید ندونی، حکمت داره. چند دقیقه بعد باز فکر می کنی بهتره بعضی از «این» چیزها رو هم دونست، گاهی و اگه کمی خوددار باشی از نتیجۀ چیزهای پنهانی بیشتر لذت می بری. (ماجرای دکتر تاوب و همسرش)

___ اینکه کادی از اون کارآگاه خصوصیه شکایت نمی کنه، چیزیه که توی واقعیت نباید اتفاق بیفته. اگه توی داستان اتفاق بیفته یه مسیر انحرافی برای داستان پیدا میشه و حواسمون از اونچه این دو به هم گفتن پرت میشه. که خب، سازنده این طور نمی خواد.

____ بلوز گلدار کادی، اول اپیسود، خیلی قشنگه! هم پارچه ش، هم مدلش!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۳/۱۱ | ۱:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«از اولین چیزایی که در اورژانس ازت می خوان اینه که به دردت از 1 تا 10 نمره بدی. صدها بار ازم خواسته شده، یه بار که نمی تونستم نفس بکشم و احساس می کردم قفسۀ سینه م داره آتیش می گیره و پرستار ازم خواست این کارو بکنم، نمی تونستم حرف بزنم اما 9 تا از انگشتامو بالا گرفتم.

بعداً وقتی بهتر شدم، پرستار بهم گفت «مبارز». و ازم پرسید « میدونی از کجا فهمیدم؟ چون به دردی که نمره ش 10 بود امتیاز 9 دادی».

ولی حقیقت نداشت. به خاطر شجاعتم نبود که به اون درد نمرۀ 9 داده بودم؛ 9 دادم چون 10 رو برای روز مبادا نگه داشته بودم، و امروز اون روز بود. این درد یه 10 وحشتناک و بزرگه!»

The fault in our stars

 

و این شادی کوچک!

 

_از نویسنده به خاطر این جمله هاش متشکرم:

« بعضی بی نهایت ها از باقی بی نهایت ها بزرگترن . و نمی تونم بگم چقدر سپاسگزارتم بابت این بی نهایت کوچکی که مال ما بوده. اونو با دنیا هم عوض نمی کنم.»

_ خیلی خوبه توی روزایی که راه گریه کردن برای چیزای از دست رفته رو فراموش کردم، بتونم برای احساس دوگانۀ به دست آوردن چیزی و خالی بودن هم زمان جای چیز دیگه ای به راحتی گریه کنم. خوشی ای که از حسرت ناگزیری برمیاد و  همدیگه رو در بر می گیرن تا معنا پیدا کنن و معنا ببخشن.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢٧ | ٦:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هنوز 48 ساعت نشده!

دیشب که خبر پخش شد همه مات و مبهوت مونده بودن، گمونم مثل همیشه. تو بهت و خستگی، یاد ظهر روز قبلش افتادم که برای آخرین بار_ و چقدر اتفاقی_ دیدمش. دیدار اتفاقی که نزدیک به دو ساعت طول کشید و تمام مدت انگار سایۀ سنگینی در کمین بود.

تقصیر من نبود، نشونه ها شروع کرده بودن به حرف زدن. از همون اولی که دیدمش، شش ماه پیش، هم سایه گهگاه خودشو نشون می داد و هم ذهن من دست به کار شده بود. به هر چیز نگاه می کردم رو به سرازیری بود. بالاخره وقتی این آش خوب جا افتاد، سایه بی پروا پرید وسط و یه روز غمگین با دهان او هم حرف زد.

و نهایتش پریروز غروب، همکلاسی م گفت «استاد همه ش میگه اگه عمری باقی باشه، به شرط بقا».. من آدم معتقدی م و می دونم مرگ در یک قدمیه، هرچند همیشه باورش سخته چون لمسش نکردم، باوجود این دونستن وقتی جمله ش تموم شد پشتم لرزید. دلم می خواست یه طوری بشه حتما بهش بگم «خب این یه امر واضح و ناگزیره، ولی خواهشاً انقدر به زبون نیارید». نشد! هرچی بود زورش بیشتر از من بود و به قول بیهقی « قضا در کمین بود کار خویش می کرد».

گفتن سکتۀ قلبی، ولی این یک اسمه که گاهی برای ناتوانی قلب از پر کردن خلأ عمیقش به کار میره. گرچه من فکر می کردم سکتۀ مغزی بوده باشه. انقدر که گاهی به نظرم می رسید بار زیادی روی فکر و ذهنشه.

.. و آخرین لحظات به بدرقه بلند شد. به روی خوش گفت «خیر پیش!»

خیر در پیش بود و برای هرکسی در هیئتی؛ گیرم برای او به شکل سایۀ همیشگی بوده.

و او شنل محتوم پرتغالی بودن رو بر شونه هاش داشت. اینطور که داشت پیش می رفت پرتغالی حی و حاضر و در دسترسی بود. برخلاف سایر پرتغالی ها که یا دورن یا غیر واقعی.

آدیوس!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢٥ | ٦:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دَه سال دیگه به معنای واقعی یه آدم میان سال هستم، نه در ابتداش یا درحال ورود بهش و .. مثل کسی که وسط یه پل طنابی روی یه عمق ژرف داره راه میره و حتی نیازی نیست وزش باد پل رو تکون بده، با هر قدم خودش این اتفاق میفته، و اون هم با این حرکت ها هماهنگه_ حالا یه جورایی!

باز هم مثل همین الآن، به روزای پشت سر نگاه می کنم و یه بازۀ زمانی بیست ساله رو تو ذهنم نقد می کنم؛ من واقعا اینو می خواستم؟ چرا توی روزای جوونی اون تصویری رو که قبلش آرزوشو داشتم، برای خودم نساختم؟ چرا این کار رو نکردم؟ یا اون کار رو..؟

خب نشد، موقعیتش نبود! غیر از تصویر و تصور و اراده و ... باید وجه های دیگه رو هم در نظر گرفت. مثلاً من برای عینی کردن تصویری که برای اون سالهام داشتم، تنها کاری که می شد بکنم این بود که یه صبح زود یه کیف بردارم با خودم و از خونه و شهر و ... بزنم بیرون و برم دنبال یه جا نموندن! خب، می شد؟ با درصد بالایی نع!

و اینکه آدم باید مجموع بودن هاش و برایندشون رو در نظر بگیره؛ «من» و موقعیت جغرافیایی و زمانی و آدم های دور و برم و خواسته هام و ... درسته حتی خیلی وقت ها بهترین کار ممکن رو هم نکردم، ولی چندان ناراضی هم نیستم. حداقلش اینه که هر موقعیت بدی بالاخره یه دررویی داشت و من اون راه خروج رو پیدا کردم همیشه. زمان مبارزه کردن و زمان آروم نشستن رو تقریباً شناختم و از همه مهم تر تصویرهای ذهنی م نه تنها از بین نرفتن، که کامل تر و زیباتر شدن. با اینکه ذهنی ن، کمتر رؤیایی به نظر می رسن. و هنوز هم دوست داشتنی ن.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱۸ | ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

امروز بالاخره زنان کوچک رو به پایان رسوندم. تماشای نسخۀ سینمایی نه چندان جدید از داستانی دوست داشتنی، با هنرپیشه هایی دوست داشتنی؛ وینونا رایدر، کریستین بیل، هنرپیشۀ نقش مگی و اِمی که بزرگ شد، و مهم تر از همه گبریل بایرن.

سنّت جدیدم _که همانا تماشای فیلم و انیمیشن در مترو هست_ داره رستگارم می کنه. خب البته، باید مراقب باشم خسته کننده نشه.

وای جو مارچ! اعصابم رو خورد کرد تا همون دقیقۀ پایانی فیلم! چقد از دستش حرص خوردم مخصوصا دو جا. ولی نمی شد بهش حق نداد بالاخره اقتضای چنین شخصیتی، اینطور رفتارها هم هست دیگه.

جدیداً به این نتیجه رسیدم که نویسندگان زن معمولاً ذهنیتی دارن که بالاخره یه جایی در آثارشون اونا رو سوق میده به سمت خلق آخر و عاقبت هایی که یه بار دوستی دور، اونو چیزی تو مایه های «عشق لولیتایی» یا «شخصیت لولیتایی» تعریف کرد. نمی دونم در حوزۀ روان شناختی هم چنین چیزی تعریف شده (البته که شده ولی اسمش؟ لولیتایی؟ دوست دارم بدونم با چه اسمی) و ...

یعنی عشق و علاقۀ دختران کم سن و سال به مردان مسن.. چیزی مثل رابطۀ استاد-شاگردی یا شبیه پدر_دختری. نه اینکه دقیقا نسبت خونی پدر_دختری باشه، از لحاظ مرید و مرادی و اطاعت کردنِ یه سر رابطه میگم.

اِمای جین استین، جو مارچ، امیلی ِ مونتگمری، ...آها! جین ایر، ایزابلا در مقابل هیث کلیف، .. خلق این رابطه بین نویسنده های مدرن تر، محوتر و کمرنگ تره یا گذراست، .. اما انگار توی ناخودآگاه زنها چنین چیزی هست. بالاخره یه طوری نمود پیدا میکنه.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/۱٠/۱ | ۳:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

با دلی اندوهگین و ذهنی پر از خاطره از کتاب نازنین و محبوبم پرندۀ خارزار خداحافظی می کنم. کتابی که اونقدر خوب نوشته شده که خوندنش برای بار سوم باز هم چیزی ژرف و تأثیرگذار برای من داشته _به خصوص با فاصله ای نزدیک به بیست سال از آخرین خوندنش.

با قلبی آتشین، مثل توصیف مگی عزیز از پرندۀ خار در سینه که می داند و چنین می کند، تمام خارهای داستان رو با خودم به یادگار بر می دارم و حالا که درک بهتری از شخصیت های داستان دارم، بیشتر دوستشون دارم؛ مگی، دین و جاستین که بیشتر از بقیه شبیه منه. پدر رالف که قدری پس گردنی لازم داشت، فی و پدریک و باقی کلیری ها که آدم عاشقشون میشه... و آن مولر و لادی همسرش که عزیزای دلم هستن، با اینکه خیلی کم توی داستان بودن.

همین تازگی ها یه کتاب خون حرفه ای که کیفیت و کمیت مطالعه ش فوق العاده بالاست گویا، گفت این کتاب «زن» هست. من دقیقا سمت و سوی حرفش رو نفهمیدم و نمی دونم قصد و غرض واقعی ش چی می تونسته باشه آخه می تونه به بیش از یک مورد اشاره داشته باشه؛ چربش روحیات زنانه، تعداد بیشتر شخصیت های زن، احساساتی بودن، .. ؟

اما الان که کتاب رو تموم کردم می تونم از این جهت باهاش موافق باشم که قدرت و ژرفای شخصیت زنهای کتاب فوق العاده بیشتر و پررنگ تره. این زنها هستن که داستان و زندگی رو به پیش می برن و حتی در سرنوشت باقی افراد تاثیر میذارن. بارها اشاره شده مردان اصلی داستان عقیم هستن؛ رالف و دین کشیش شدن، برادرای مگی هیچکدوم زن نگرفتن، باقی مردها هم نقش پررنگی ندارن. می مونه راینر یا همون رِین که حتی با وجود قدرت زیادش مقهور یکی از زنان خاندان کلیری هست.

بله  این کتاب «زن» هست؛ بانویی باوقار و فروتن که در عین حال غرورش یکه تاز هست و به سرسختی علفهای نقره ای خشکسالی کشیدۀ دروگیدا، همچنان در انتظار نَمی باران می مونه و سرود زندگی سر میده؛ به قانونی ازلی، مثل پرندۀ خارزار.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩۳/٦/٢٦ | ۳:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

" موهای طلایی عروسک کنده شد. پولکها برق زنان میان علفهای بلند افتاد و غیبشان زد. چکمۀ خاک آلودی بی توجه روی پیراهن عروسک فرود آمد و لکّش کرد. مگی به زانو افتاد و دیوانه وار پی تکه های پیراهن می گشت تا از خرابی بیشترشان جلوگیری کند. بعد لای علفها را جستجو می کرد تا مگر پولکها را نجات دهد. پردۀ اشکی راه نگاهش را می بست و غصه اش غصۀ تازه ای بود. آخر تا به آن روز صاحب چیزی نشده بود که ارزش غصه خوردن را داشته باشد."

ص14

_ برای توی مسیر هیچ کتابی بهتر از اونی که یه جورایی میدونی چیه نیست؛ یا از قبل خونده باشی ش یا نویسنده و مترجمشو دوست داشته باشی ... برای همین امروز دل زدم به دریا و پرندۀ خارزار عزیزم رو ( با ترجمۀ مهدی غبرایی بزرگوار _ انقد برام مهمه که معمولا اسم این کتاب رو با اسم مترجم محبوبم همراه می کنم همیشه )  گذاشتم توی کیفم. کتاب هرچقدر هم خوب و خاص باشه ، تضمینی نیست که شخص من توی هر مسیری برش داره و بخوندش. شده کتابی همراهم بوده اما خیلی راحت بی خیالش شدم .. ولی این از اون کتاباس که فکر می کنم همیشه حاضر به خوندنش باشم.

_ این کتاب رو دوبار خوندم، درسته ؛ اما زمانی که فقط عاشق کتاب خوندن بودم و مثل الآن قدری دید فنی نسبت به متن و نقد و .. نداشتم. این دفعه انگار قراره بیشتر ازش لذت ببرم و بهتر درکش کنم. حقش بود که باز هم این کتاب رو بخونم!

_ چیزی که باعث شد به قضیۀ بالا فکر کنم، همون پاراگرافیه که همون اول از متن کتاب نقل کردم و در صفحات اول کتاب هم خوندم؛ مـگی ، شخصیت اول داستان، روز تولدش یک هدیۀ ارزشمند گرفته که تا حالا برای اون و در خونواده شون سابقه نداشته. اما برادرهای شیطون و کم سنش اونو از دستش می قاپن و روزش رو خراب می کنن. طوری این صحنه و حس مگی در چند صفحه توصیف شده بود که دقیقاً می تونه پیش درآمد درست و مناسبی از لحاظ داستانی و احساسی برای سیر زندگی مگی باشه. خیلی ازش خوشم اومد. اینکه مگی تمام تلاشش رو می کنه تا چیزی رو که براش عزیزه  به هر صورتی حفظ کنه و تنها بودنش، ...

__ شروع کردم به دیدن انیمیشن Spirited away ژاپنی، به توصیۀ دختر دایی م. کلاً فیلم و کارتون دیدن من اینطوریه که تیکه تیکه می بینم. روزی نیم ساعت، بعد میرم دنبل کارام. نه که قرار گذاشته باشم با خودم؛ مدتیه اینطوری شده. مث سریال می بینم! برای همین اینکه امروز شروعش کردم دیگه تموم شدنش با خداس!



تاريخ : شنبه ۱۳٩۳/٦/۱ | ٦:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

وقتی هر دو جلد پرندۀ خارزار کنار هم توی قفسه باشن، معلومه وسوسه میشم برشون دارم و بخوام برای بار سوم بخونمش.

ولی حساب کردم دیدم 18-19 سال از همون دومین خوانشش هم گذشته!

پس واقعا وقتش بود، حتی شاید دیر هم بوده باشه

هنوز ماه بر فراز مانیفست رو تموم نکردم و خیلی دوست دارم بدونم داستانش چطور پیش میره و تموم میشه.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩۳/٥/۳٠ | ۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«آندروماک» را به قدر خودم می شناسم. با اینکه دیگر دیدارمان تصادفی رخ می دهد، همیشه از غیب برای همدیگر سر می رسیم. در کودکی و نوجوانی،بارها پیش آمده کتابهایمان را با هم خوانده ایم و روی پلۀ رؤیاها، با هم خیالبافی کرده ایم و حتی به جان هم غر زده ایم ...

و آرزوهایمان را گاهی آمیخته با شوخی برای هم بر زبان آورده ایم.

یک بار کشف کردیم که هر دو می خواهیم نویسنده شویم. نه به این معنی که وقتی بزرگ شدیم، قرار است شغل نویسندگی را برگزینیم. دقیقاً اینطور که دوست داشتیم هروقت فرصتش را داشتیم، مثل نویسندگان محبوبمان، از چیزهایی که دوست داشتیم بنویسیم. آن روزها ایده آلمان، پا گذاشتن در جای پای بت نازنینی چون ژول ورنبود. حس می کردیم می توانیم قهرمان هایی مثل ناخداها و دزدان دریایی او خلق کنیم یا از بخت برگشتگانی که به کامیابی می رسند بنویسیم. همان جزیره های ناشناختۀ غیرمسکونی که بهشت ما بود و اگر امکانش بود دوست داشتیم به آنجا فرار کنیم و زندگی را آن طور که دوست داشتیم برای خودمان ، آنجا بسازیم.

بخت برگشتگانی که ما بودیم ...

بعدتر، فرصت هایی پیش می آمد که غریزۀ نویسنده شدن در ما پررنگ میشد و گاه فروغش از بین می رفت. می دیدم که دندان بر هم می فشرد و همۀ این جزر و مدها را جدی می گرفت. گویا روی پیشه ای برای امرار معاش آینده حساب کرده بود. من در میان موجهای امید و ناامیدی دست و پا می زدم اما همیشه یک جایگزین برای آرزوهای از دست رفته در آستین داشتم؛ نویسنده نشدی، منتقد بشو.

سالها بعد، در اوج موفقیتی مشابه، چند داستان نوشتم که دوستشان داشتم و بلافاصله، به جهت دنیال کردن رویاهایی پررنگ تر در مسیر همان موفقیت ها، نویسندگی را بوسیدم و کنار گذاشتم ؛ « تا وقتی این همه کتاب خوب برای خواندن و نقد کردن وجود دارد من چطور می توانم دست به قلم شوم؟ »

آندروماک هم دیگر چیزی نگفت تا اینکه چند ماه پیش برای آزمودن خودش باز هم تلاش کرد. میخواست تکلیفش روشن شود که اگر این کاره نیست، کلاً پرونده ش را ببندد . تلاش هایش امیدوار کننده بود و اتفاقا چیزهای خوبی هم درمورد توانایی اش کشف کرد. دوباره فرصتی پیش آمد که در کنارهم بنشینیم و در مورد یک رویای قدیمی مشترک نظریه بدهیم و رویا ببافیم. ته یک بحث، هر دو به نویسندۀ محبوبمان ایزابل آلنده رسیدیم که گفته کنج خلوتی برای خود دارد و صبح تا غروب در آن می خزد و می نویسد. و هر دو فهمیدیم که این کنج را نداریم، حداقل فعلاً نداریم. باز شمشیر به کمر بست و سپر به دست گرفت که « من باید این کنج را داشته باشم، حق من است. وقتی می توانم بنویسم باید تلاش کنم» و رفت .

دیروز به این نتیجۀ تلخ رسید که « سرنوشت برایم مقدر کرده دور و برم همیشه آدم هایی باشند که به من نیاز دارند؛ حتی اگرنتوانم کار مفیدی انجام بدهم برایشان، حضور و سایۀ متحرک من گویا به دردشان می خورد. و این با خلوتی که سالها در طلبش بوده ام منافات دارد. باید دورنویسندگی را خط بکشم. نمی توانم کنار بگذارمش. شاید وقتی سنم بالاتر رفت این خلوت را به دست بیاورم. ولی الان از هر در که می گریزم، درهای دیگری به روی جمع، مقابلم گشوده می شود».

* همین الان فهمیدم باید به او بگویم «چیزی را کنار نگذار، فراموش نکن. خودت را بی پروا در همین جمع بینداز. خاصیت جهان این است که از هرچه فرار کنی مثل سایه در تعقیبت باشد. بایست و بگذار تو را در بر بگیرد و از تو رد شود. مثل موجی که از سرتاپایت را بشوید و برود. بعد که از تلاطم افتاد، دوباره به راهت ادامه بده.»

حس می کنم اگر بدون ناامیدی تسلیم شود، به زودی خلوتی برایش مهیا خواهد شد.

 



تاريخ : شنبه ۱۳٩۳/٢/۱۳ | ۸:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

من از زیبایی ظاهری خوشم می آید

گرچه آن را ملاک اصلی نمی دانم اما توجهم را جلب می کند و آن را تحسین می کنم. به خصوص زیبایی برخاسته از/ آمیخته با شادی درونی و آرامش و همراهی را.

از وقتی یادم می آید توی ذهنم ادای آدم های زیبا را در می آوردم. البته وقتی سنم کمتر بود این آدمها کمتر در معرض دید من قرار داشتند. هرچه بزرگتر شدم تعداد بیشتری شان را دیدم؛ در زندگی واقعی، روی ص تلویزیون، لابلای سطرهای توصیف شده توسط یک نویسنده یا شاعر..

از هرکس خوشم آمده، زیبایی ش را تقلید کرده م. لبخندش _که چشمهایش را براق و لطیف کرده یا ردیف دندانها را به نمایش گذاشته، حالت نگاهش _که معصومیتی آشکار و پنهان داشته یا شیطنتی دوست داشتنی از آن بیرون می جهد، لحن حرف زدن و انحنای اندام های مختلف، کشیدگی انگشت ها، اندازه و فرم موها، .. خیلی چیزها. این ها را من تقلید کرده م؛ نه جلوی آینه، که در ذهنم.

آینه در این زمینه هیچ کمکی به شما نمی کند. عرصۀ تصور ذهن میدان بزرگتر و بی مانندی به شما می دهد که تا جان دارید می توانید در ان بتازید و هیچ چیزی کم نیاورید. من لبخند می زنم و تصور می کنم که حالا شبیه فلان خواننده شده م که لبخندش قشنگ است. مرد و زن هم ندارد. در ذهن من فکم می تواند اندازۀ فک فلان نوازنده که بیشتر تصاویرش  بدون لبخند است، کش بیاید به خندۀ کمیابی که پیدایش کرده م ، در عکسی، و خوشحال باشم که حالاش شبیه فلانی شده م. اگر کچل است و مسن و خیلی قد بلند، باشد. همان که من دوست دارم کافی ست.

بسامد که می گیرم، مشخص می شود آدم «عشق لبخند» ی هستم که بیشتر طرح لب ها و دهان های گشوده در حالت های مختلف را تقلید کرده م. به همین دلیل زمان زیادی از عمرم را ناخودآگاه لبخند زده م. خلوت من همیشه به لبخند آراسته ست. چیزی که به من هدیه شده و در من نشست کرده.

و من از این قضیه خوشحالم.

 و همۀ آدمهای با لبخندهای قشنگ مهربان را در طول تاریخ آمده و نیامده دوست دارم



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٢ | ٤:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ده سال به این کشیش بینوا مظنون بودم ...

ده ساااال فکر می کردم با خوندن « داغ ننگ » از آرتور دیمزدیل بدم میاد. چهره ای شبیه کلود فرولو _ کشیش « گوژپشت نتردام » _ در ذهنم بهش داده بودم که با چشمانی شرربار به هستر نگاه می کنه و مثل رالف دُبریکاسار _ « پرندۀ خارزار»، که مگی رو سد راهش می دونست _ هستر رو  تکفیر می کنه.

مطالعۀ این کتاب رو دوست داشتم برای اینکه با هر صفحه و فصل، گویا در برابر چشمان من ، وجهۀ این مرد _ مثل روحش در جریان داستان_ تطهیر شد و دلم باهاش صاف شد. دیگه هروقت به یادش میفتم بیشتر اون درد و رنجی که تحمل کرد رو به خاطر میارم و اینکه بیش از هستر باری رو بر دوش کشید که حاصل جبر زمانه و محیط زندگی ش و افکار کوتاه بود نه اعمال خودش.

هاثورن در جایی از کتاب او رو چنین توصیف کرده :

« گناه مخصوص طبایع آهنین است که بر طبق انتخاب خویش یا می توانند تحملش کنند و یا اگر فشار گناه بیش از حد باشد، آن را از خود دورساخته، نیروی وحشیانه و قدرت عظیم خود را متوجه به مقاصد عالی می سازند. این طبع  ناتوان و بی اندازه حساس هیچ یک از این دو راه را نمی توانست برگزیند اما مدام این دو نیرو به هم جمع می آمدند و عقده ای ناگشودنی می گشتند. پشیمانی بیهوده و درد گناهی که آسمان با آن سرستیز داشت به هم در می آمیختند. »

ص122

اما هستر به مرور با شرایط خودش کنار اومد و با اینکه چرخشی بزرگ در زندگی ش ایجاد کردو محتاطانه فاصله ش رو با اجتماع حفظ می کرد، می تونست با اطمینان بیشتری وارد اون بشه :

« خویشتن را به سِمت "خواهر رحیم" مردم منصوب کرده بود. در حالی که نه دنیا و نه خود او از چنان آغازی چنین پایانی را پیش بینی نمی توانستند کرد. این نشان گناه، نشان خدمت او بود... آن قدر قدرت همدردی داشت که دیگر غالب مردم داغ ننگ را که عبارت از حرف A بود نشانی از رسوایی نمی شمردند. بلکه آن را ترجمان لفظ "توانـا" Able می دانستند. چقدر این زن قوی و لایق بود! توانایی کامل یک زن را داشت. »

صص 137-136

* داغ ننـگ ؛ اثر ناتانیل هاثورن ؛ ترجمۀ سیمین دانشور ؛ انتشارات خوارزمی.



تاريخ : جمعه ۱۳٩٢/۱٢/٩ | ۸:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()



تاريخ : شنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱۸ | ۳:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بعضی شخصیت هایی که توی کتابا و فیلما باهاشون همراه
می شیم ، ممکنه محوری نباشن و یا در کل تأثیر خاصی روی آدم نذارن . ولی گاهی وقتا هست که یه چیزایی رو در ما عوض
می کنن ، یا باعث می شن که یه چیزایی در ما شروع کنه به عوض شدن ...

جاستین _ دختر مگی ِ نازنین در کتاب پرندۀ خارزار _ برای من همینطوریه . وقتی کتابو می خوندم زیاد ازش خوشم نمیومد _ نه این که ازش بدم بیاد ، نه _  فقط آزاد منشی ش رو تحسین
می کردم و عاشق اسمش بودم .

اما همین بشر یه کاری کرد ، یه کاری کرد که در طی سال ها آروم آروم قیدهایی از دست و پای ذهنم باز شدن ؛ حالا از هر جهت و زاویه که بشه فکرشو کرد . چون نمونه های متفاوت براش زیاد دارم :

اون جایی که جاستین و برادرش مشغول آب تنی بودن و پدر رالف از راه می رسه و حالا دیگه در سلسله مراتب کلیسایی ، به جایی رسیده که باید جلوش خم شن و دستشو ببوسن ، دین با علاقه و ایمان قوی زانو می زنه و انگشتر عالیجناب رو می بوسه . اما جاستین خیلی راحت میگه : « ممکنه میکروب داشته باشه و من مریض شم » و آسوده و سبک بار از کنار قضیه رد می شه !

 جاستین این جوری در ذهن من جای خودشو باز کرد و  اون لحظه فقط طرز تفکر و برخوردش برام مهم بود . اما تو این روزگار ، گاه که میام ریشۀ افکارم و برخوردهام و خواسته هام رو پیدا کنم ، به اون دختر شیطون مو هویجی متفاوت می رسم .

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸٩/٩/۱٧ | ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

Now, in Shattered Love, he poignantly recounts his lifelong struggle to find happiness

[ این کتاب ] از این آقا :

( هنرپیشۀ نقش پدر رالف در مینی سریال پرندۀ خارزار )

 اینم آدرس سایت شخصی شون :

richard-chamberlain.com

و اینم آدرس نقاشی هاشون :

http://richard-chamberlain.com/gallery.html

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸٩/٤/۳ | ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن