آتش، رو به خاموشی!

گاهی اوقات برای حفظ اعتدال بد نیست مردم بعضی از کارهایی را که دوست ندارند انجام بدهند. ص85

___آنی در اونلی

***

_ جلد چهارم آتش، بدون دود را که شروع کردم حقیقت بزرگی بعد از سال ها برایم مکشوف شد! بر اساس آنچه در کتاب فروشی/خانه ها دیده بودم، تمام این سال ها خاطرۀ دوران کودکی ام را اینطور ساخته بودم (شاید هم اصلاح کرده بودم_ دارم کم کم مشکوک می شوم!) که من هر 7 جلد را رؤیت کرده بودم. در حالی که آن روزگار، فقط سه جلد آن چاپ شده بود!

داستان هم طوری است که به راحتی می شود با همان سه جلد تمامش کرد. اما از جلد 4 به بعد ماجرا ادامه پیدا کرده و اوایل دهۀ 70 هم چاپ شده. جدیدترین چاپ کتاب هم دیگر 7تایی نیست، دوتاست؛ سه جلد اول در یک مجلد و چهارتای دیگر در مجلدی دیگر. با طرح جلد قرمز رنگ و تصویر کوچکی از بانویی ترکمن بر پشت جلد که آدم را یاد سولماز می اندازد، و باقی زنان مهم داستان.

* [این هم روی جلدش!] خیلی دوست داشتنی است! این را یادم رفته بود.

__ و از همان جلد 4 هم خواندنش قدری برایم سخت شد. به میانۀ جلد 5 رسیدم، دیدم نمی توانم ادامه دهم! فقط می خواهم این صد صفحۀ باقی مانده را تمام کنم و شاید تا مدت ها سراغ دو جلد دیگر نروم. ولی حتماً آن ها را هم خواهم خواند.

ته جلد سوم، دوست داشتم بیشتر درمورد صحرا و مردمش بخوانم. برای همین از جلد 4 استقبال کردم. اما دیگر خیلی دچار حرف ها و نظریه های سیاسی و حتی عرفانی شده. این بخش ها را تند تند می خوانم؛ حتی شده از روی کلمه ها و جمله ها و پاراگراف ها می پرم. من در این موراد نظریه های خودم را دارم و نمی خواهم عرفان و سیاست و .. یاد بگیرم. داستان می خواهم، داستانی قوی.

/ 14 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

نمیدونم آلنی میخواد چه رفتاری از خودش نشون بده،این منو مصمم میکنه به خوندن ادامه...ولی فکر کنم منم بهتر باشه وقفه بندازم تا عطشم بیشتر بشه برای خوندن. آره خیلی حماسی نوشت...ر

مریم

انقدر اعصابم خورد شده بود نمیتونستم یه حرفی برای زدن با شما پیدا کنم و کامنت بزارم...همش،میومدم پست رو میخوندم و کامنتا رو میخوندم.دوست جونی خوشحالم اینجا رو پیدا کردم.[ماچ]

مریم

من؟کامنت خصوصی؟ آها اون کامنته دستم خورد...یادم نیست چی نوشتم.:)))) اشکال نداره درج کنین لطفا... باشه جلد سه رو میخونم حتما...من از اسمای ترکی خوشم میاد...مثلا آقشام گلن و آت میش و اینا باحالن،یه جورایی کتابش برام جالبه...راستی جدیدا به رعد و برق میگم گالان اوجا به خاطر ابهتش.

مریم

تو همین چند روز منظورم بود که کامنت نمیذاشتم...هی میخواستم یه چیزی بگم ولی نمیدونستم چی بگم. مرسی لطف دارین شما...تازه به شکلات هم میگم چارلز دیکنز من و بلارمین هم بهم میگیم روز چارلزدیکنزی داشته باشی. کلا من رو همه چی اسم میذارم.:))))))

مریم

آها... از اینکه چند روز حرفی نداشتم ناراحت بودم و دلم میخواست حرف بزنم باهاتون... از اینکه اینجا رو پیدا کردم منظورم کل وبلاگه آره منظورم پارسال بود.:)))) قاطی کردم کلا...:) اسم پستتون باحاله ها...شدید به مطلب میخوره...به حس و حالی که داشتین... من همش فکر میکنم شما این اسمای باحال چیجوری به ذهنتون میرسه. آره دقیقا هم به خاطر شیرینی کاراش هم به خاطر خود اسمش...

بلارمین

سلام دوستای گلم هستین هنوز؟؟!!!!

مریم

خیلی برام جالبه...من برم دوباره پست های قبلی رو بخونم ببینم چی پیدا میکنم. راستی شما هم جملات قشنگی که از تو کتابا میبینین یادداشت میکنین؟

بلارمین

سلام سندباد جون.چطوری! اول مهر از رگ گردن ب شما نزدیک تر است و تو چه میدانی اول مهر چیست؟ زمانی که 7 صبح ساعت ها به صدا درمی ایند و انچه در اسمانها و انچه در زمین است از وحشت در هم میپیچند و گروه گروه به سمت کلاس ها رانده میشوید و زیانکاران از ما میخواهند که انان را به تابستان برگردانیم تا اندکی بخوابند در ان زمان نگهبانان به انان گویند ایا ب شما نگفته بودیم که تابستان فانیست و عذابی دردناک در انتظار شماست؟ همانا که بازگشت همه ما بسوی مدرسه است! خخخخخخ

پرکلاغی

خوشحالم یکی عین خودم وقتی از جاهایی از کتاب خوشش نیاد از روشون میپره. همیشه عذا وجدان داشتم وقتی این کار رو میکردم.

بلارمین

سندباد جون دارین درباره نیمه دوم شهریووووور میگینا نیمه دوم خرداد نیس که ادمو دق بده تا بگذره شهریوره چشماتو ببندی وا کنی باید بری مقنعه تو اتو کنی..هههیییی از شما که گذشت بدبخت مایییم.... . . . . ولی از شوخی گذشته اره همینطوره منم اصن از مدرسه بدم نمیاد تازه هرسالم اولین روز مدرسه رو شبش کلا بیدار میمونم از بس که هیجان دارم خوابم نمیبره