جادوی جوهری

« می خواهی برگردی ، مگه نه ؟ ولی در خروج رو نمی تونی پیدا  کنی ؛ دری که بین حروف روی صفحه پنهان شده » ص 12

چندسال پیش که فیلم Inkheart رو دیدم و بعدش فهمیدم براساس یه کتاب ساخته شده ، خیلی دوست داشتم کتابشو بخونم . اواخر تابستون 80 بالاخره کتابشو پیدا کردم :

سیاه قلب ( البته من « قلب جوهری» رو بیشتر دوست دارم ) ؛ نوشتۀ کُرنلیا فونکه Cornelia Funke ( آلمانی ) ؛ ترجمه کتایون سلطانی ؛ نشر افق

البته ترجمۀ دیگه ای از این کتاب هست از محمد نوراللهی ؛ انتشارات بهنام

_ این داستان در سه جلد نوشته شده :

1_ Inkheart

2_Inkspell

3_Inkdeath

که خانم سلطانی تا حالا همون جلد اول رو ترجمه و منتشر کرده اما آقای نوراللهی هر سه جلد رو

من بیشتر مایل بودم با ترجمۀ اول بخونم چون به انتشارات افق بیشتر اطمینان دارم ولی دیگه بعد از 2 سال طاقت نیاوردم و چون کتابخونه ای که عضوش هستم اون دو جلد دیگه رو هم داره بالاخره دومی رو گرفتم و الان کمتر از 100 ص مونده به پایانش.

خب درمورد ترجمه ش حق داشتم . اولی به نظرم بهتر بود .

_ متن انگلیسی داستان ها رو هم دانلود کردم اما هنوز نخوندم .

در ادامۀ ماجراهای خانوادۀ فُلچارت و توانایی خارق العادۀ پدر خونواده ، Mo که به Silver tongue  (جادو زبان ) معروفه ( آخ نوشتن اسمش واقعا برام ی حس جادویی داره ! دلیلش خاصه !! ) اواخر کتاب اول معلوم میشه این توانایی رو مِگی _ دخترش _ هم داره . این پدر و دختر وقتی بلند داستان می خونن موجوداتی از دنیای داستان با موجوداتی از دنیای واقعی جاشون عوض میشه ؛ یهو می بینی یه پادوی دزدا از هزار و یک شب ( فرید ) وارد شده یا کوهی از طلا داره از سقف می باره و به جاش آدمی ، چیزی از این دنیا میره توی کتاب ..

این داستان یه جورایی کتاب در کتاب هست :

1_ اسم کتاب اول رو گفتم Inkheart هست . کتابی که توی این داستان ، کتاب محوری هست و ماجراها حول اون _ یا در اون ! _ اتفاق می افتن هم همین اسم رو داره . Mo نویسندۀ « قلب جوهری » رو تو دنیای واقعی پیدا می کنه و ..

2_ کتاب فصل های کوتاه ولی در تعداد زیاد داره و هر فصل با چند سطر نقل قول از کتابهای دیگه آغاز میشه که به نوعی میشه حوادث اون فصل رو از خلال همون چند سطر حدس زد یا حداقل فضای حاکم بر اون فصل رو حس کرد .

_ یکی از فصل ها که دربارۀ نامرئی شدن بود ، با نقل چند سطر از جلد اول « هری پاتر » شروع شد که بدعنق به نامرئی بودن بارُن خون آلود اشاره می کنه ! من فقط چند دقیقه به همون تیکه متن زل زده بودم و نمی تونستم ادامه بدم از خود راضی

خب ! ماجراهای جلد دوم ، یک سومش دربارۀ حوادث بیرون کتاب « قلب جوهری » هست و دو سومش توی خود کتاب اتفاق میفته . هممممممم .. لو میره آخه ! ولی اشکال نداره . شخصیتای اصلی با خونده شدن بخش هایی از این کتاب میرن توی کتاب زبان

_ با اینکه یه داستان فانتزی در جریانه ، فضای کتاب بیشتر تیره و سرده . کتاب به نظرم در دو سطح نوشته شده ؛ یکی ش سرگرم کننده س و برای نوجوونها یا کسایی که ماجرا رو دنبال می کنن . دیگه از لحاظ فنی و نویسندگی خیلی غنی و قابل توجهه . درهم شدن گاه به گاه روایتها ( البته منظورم چیزی مث جریان سیال ذهن نیست ) و تو در تو بودن خاص فضای داستانی که شاید بشه گفت به سختی نمونه ای براش میشه پیدا کرد و اگر هم باشه مطمئنا متفاوته . دقیقا منظورم اینه که بخشی از داستان در فضای دنیای عادی رخ میده ، بخشی ش توی کتابی که دست شخصیت های داستان هست و می خونن ش، بخشی ش هم توی اون کتابه نوشته میشه و دوباره حوادث جون میگیرن . این کار باعث میشه مسیر کتاب اصلی ِ داستان عوض بشه ؛ البته قسمتی ش برعهدۀ نویسندۀ داستان جدید هست و قسمتی ش هم از کنترل اون خارجه . عناصر بیشتر افسانه ای و جادویی ن اما از عمق سرشت انسانها برمیان و در بین تیرگی ، چنان اطمینانی به بهبود اوضاع ، در خودآگاه و ناخودآگاه رفتارها و واکنش ها و تفکرات شخصیت ها وجود داره که خواننده رو با خودش همراه می کنه .

و امیدوارم جلد سوم رو هم به زودی بخونم و..

اتفاقا دیروز برای گرفتن « مرگ جوهری » رفتم کتابخونه . اما یک اتفاق عادی عجیب افتاد !

دیدمش که توی قفسه بود ، تا یه دور 3-4 دقیقه ای بین کتابای قفسۀ پشتی زدم و دوتا کتاب دیگه برداشتم ، اومدم دیدم غیب شده ! یکی زرنگ تر از من طالب خوندنش بوده آخ

از جلد اول کتاب : اینــجا و اینــجا

/ 6 نظر / 7 بازدید
پرکلاغی

چرا هیچی‌ توش نیست؟ با جوهر جادویی نوشتیش؟ [زبان]

پرکلاغی

بلی بلی مطلب رویت گردید. چقدر من از این اسم بارون خون آلود خوشم میاد! این اسم خاص "قلب‌جوهری" رو که با هم همه‌اش یه کلمه است رو ممکنه بعضی‌ها اشتباهی بخونند قلبِ جوهری- یعنی‌ قلبی که از جوهر درست شده! اااا چقدر بد تا یه دور زدی یکی‌ زودتر کتاب رو برداشته! چه زرنگ! چه خوب که میتونی‌ بری لایه قفسه‌ها بگردی. مزه‌ی کتابخونه رفتن به همینه اصلا.

بهاره

نه فیلمشو دیدم و نه کتابشو خوندم. اینقدر کتاب توی لیست نخونده هام دارم که هر وقت کسی بهم کتاب معرفی می کنه گیج میشم می تونم همه رو بخونم یا نه.

بهاره

فصل اول اگر شبی از شب های زمستان مسافری کالوینو فکر کنم حرف دل تمام اونایی هست که کتاب دوست دارن. اینقدر احساسش درباره کتاب ها و خواندن و خریدن کتاب با من یکی بود که فکر کردم این اون کتابیه که من دنبالش بودم. ولی بقیه اش اون چیزی که فکر می کردم نبود. ... بخاطر همین حسه که من نمی تونم یک کتاب و تمام کنم برم سراغ بعدی. سه چهارتا با هم می خونم وسطشم میگم اینم شروع کنم. اونم شروع کنم. یه وقتایی شیش تا کتابم میشه که با هم می خونم. دیگه واقعا گیج مشیم. من تا قبل از دانشگاه کتاب خوب کم خونده بودم. شاید به ده تا هم نمی رسید. کتاب زیاد می خوندم ولی کتابایی که وزنه ای نبودن. بعد از دانشگاه بود که به کتاب خوندنم جهت دادم. برای همین یه جور عطش گرفتم. فکر میکنم خیلی عقبم. دختره 19 سالشه از من سیزده سال کوچیکتره دو برابر من کتاب خونده. شرمنده خودم می شم که می بینم وقتم و بابت چه کتابایی هدر دادم.فکر میکنم هر چی بخونم بازم کمه![ناراحت]

بهاره

درسته الان همه کتابای خوب رو می شه راحت از اینترنت دانلود کرد. زمان ما یه کتابخونه عمومی درست و حسابی هم نبود. ولی به نظر من کتاب خوندن یه تاثیر ناخودآگاه خیلی مهم داره. وقتی کتاب خوب بخونی دیگه نمی تونی به سمت کتابایی سطح پایین بری. این نوع تاثیر با زیاد خوندن ایجاد می شه. یعنی سلیقه آدم جوری شکل می گیره که هر نوشته ای رو برای وقت گذاشتن روش انتخاب نمی کنه. و البته برای نقد و درک کتاب ها هم باید زیاد بخونی تا بتونی نقد کنی. اینقدر که تمام زوایای تاریکشون برات روشن بشه. اینقدر که ذهنت با کلمات شکل بگیره. او وقته که می تونی تشخیص بدی کدوم کتاب تازه و بکره کدوم تقلید کرده و کدوم کپی. من با زیاد خوندن یاد گرفتم اولا درست انتخاب کنم و بعدم چطوری به کتاب نگاه کنم و چه توقعی اصلا از کتابی که می خونم داشته باشم. ولی هنوز مونده تا واقعا بتونم کتابی رو نقد حرفه ای کنم.

مریم

داشتم دنبال کتاب میگشتم بازم وبلاگت برام پیدا شد.تا حالا این پست رو ندیده بودم. برای منم خیلی عجیبه داخل سایت کتابخونه کتابی رو سرچ میکنم داره ولی وقتی میرم داخل کتابخونه نیستش.کتابه پی دی افش رو دارم تموم میکنم هنوز اون پیدا نشده.