دنیای جـوهــری

جادو زبان : « فکر میکنم گاهی باید داستان هایی رو بخونیم که توش همه چی با دنیای خودمون فرق داره .. هیچ چیز بهتر از اون نمی تونه به ما یاد بده که از خودمون سوال کنیم چرا درختا سبزن و قرمز نیستن و چرا به جای شش انگشت، پنج تا انگشت داریم .»

صص 98-9

جلد سوم جوهری ها ( «مرگ جوهری» ) یک ماهه روی دستمه و هنوز تموم نشده. غیر از کم شدن ساعتهای مطالعه م، فکر می کنم حالا که داره کلاً تموم میشه شاید یه چیزی ته ذهنم دلش نمیاد این اتفاق بیفته.

این مجموعه هرچی پیش تر میره، سنگین تر میشه. شخصیت پردازیش رو دوست دارم. وسط های همین جلد، یک دفعه چیزی از گذشتۀ «اُرفیوس» منفور گفت که حالا با شک بهش نگاه می کنم. این غافلگیری ها خیلی دوست داشتنیه؛ اینکه یهو وسط ماجرا، توی عمق های مختلف شخصیت ها غرق میشی.

اوائلش کتاب 3 کمی برام بیگانه شده بود و فقط به قصد دونستن ته ماجرا می خوندمش. دلیل اصلی ش اینه بود که «مورتیمر» (شخصیت محبوبم) تغییر کرده بود. دیگه «سیلورتانگ» و جادوزبان نبود. شده بود « زاغ کبود ». شخصیتی که اتفاقا محبوب تر هست اما انگار یه نفر سیلورتانگ منو دزدیده باشه، حس خوبی نداشتم. اما الان دیگه باهاش کنار میام و اون هم البته گاهی جادوزبان میشه.

«شاهزادۀ سیاه» هم دوست داشتنیه.

بعدتر بخش هایی از متن کتاب رو می نویسم.

/ 3 نظر / 10 بازدید
مریم

دقیقا حسی که من اون موقع داشتم....و به این دلیل کتاب رو نمیخوندم.ولی یادمه خودتون منو ترغیب کردین به خوندن. اسم دکتر افعی سر چی بود؟همون مادر جاکوپو...چند وقته دارم فکر میکنم یادم نمیاد.

مریم

مرسییییی بابت لینکا...Violante اسمش بود.نمیدونم درسته تلفظ تو ذهنم یا نه.برای همین انگلیسی شو نوشتم. دوریا هم یادم اوم کدوم بود.

مریم

آره...منم فهمیدم چیز زیادی یادم نمونده.فقط موضوع داستان.تو ذهنم مثل یه نسیم زودگذره داستانش. اون کامنتم راجبه هری نیومد.؟