سندباد خشن

آدم سطحی نگری که گفتی گاهی اینجا رو می خونی و بی اجازه منو «دوست عزیز» خطاب کردی و نصیحت می کنی و درمورد فیلم و سریال دیدنم نظر دادی ...

نظر بیخودت راهی سطل آشغال شد!

شما زبل! همین تنگ نظریت برای یک دنیا کافیه!

لطفا دیگه اینجا رو نخون و نظر هم نذار!

/ 11 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بلارمین

پس خدا رو شکر حالت خوبه والا یه جور جواب طرفو دادی گفتم الان جواب کامنتمو میذاری: به تو چه فضول اصن تو هم بلاکی...والاااا نسند باد خششششششن[خنده][خنده] خدا رو شکر حوصله سر رفتن یه بیماری جدیه...میخوای نخ های چه رنگی بگیری؟؟امیدوارم زود تر درست بشه تا عکسشو بذاری!!! خیلی دوست دارم ببینم چطور میشه[لبخند]

مریم

سلام سندباد جونی. نمیدونم اون فرد چیا گفته و دقیقا هدفش چی بود برای همین حرفی ندارم.ولی شما خودتو به خاطر اینا عصبانی نکن...[چشمک] راستی کتاب آتش بدون دود هشتاد صفحشو خوندم...خیلی از منطق آق اویلر خوشم میاد.^_____^

بلارمین

راستی سندباد جون میخوام یه داستان کوتاه تو دفتری که عاشقشم بنویسم که داستانم خیلی جون بکنه شایدبشه ۵۰ صفحه... داستانش هم مربوط به یه پسر بچه به اسم دیویده که خانواده فوق العاده فقیری داره و اغاز داستان هم اینه که حال پدرش بشدت بد شده بود و دوباره دیوید پول اینو که اون رو به بیمارستان ببره نداشت و این رو هم نمیدونست که پدرش ایندفعه هم جون سالم بدر میبره یا نه؟؟ واس همینم ناراحت وگرفته بیرون رفت و کنار جاده نشست و به این فکر کرد که خیلی بد بخته و درست همون لحظه مرد سیاهپوشی از اونجا گذشت و درست جلوی پای دیوید یک سکه طلا از جیبش پایین انداخته شد و بسرعت پیش رفت دیوید سریع سکه رو برداشت حالا درخشش سکه برای دیوید با خورشید روبروی چشمش هیچ فرقی نداشت..اما خواست مردو صدا کنه و سکه رو بهش برگردونه ولی حسی درونی مانع میشد..دیوید سکه رو برداشت فروخت و با پولش پدرش دوباره خوب شد با باقی مانده چند مرغ خرید و روزانه تخم مرغ ها رو فروخت و مرغ های بیشری خرید و همینطور گذشت تا اون صاحب مرغ داری بزرگی شد ولی یک شب طوفان بزرگی اومد و همه چیز رو ازش گرفت و حتی پدرشو... ادامه در کامنت بعدی

مریم

جلد دومم...یکدفعه ای صدام کرد برم طرفش...حرفای منطقی میزنه.دوست دارم اینجوری.از عراز دردی خیلی بدم میاد...همیشه تو هر زمانی آدمایی باید باشن که دردسرساز و خدوخواه باشن تا همه مردمو به خاطر خواسته های خودشون از راه به در کنن...از اون تیکه که اق اویلر به تایماج پدر سارا گفت خدا کسی که به دردهای همسایش کمک نمیکنه خوشش نمیادو..... خوشم اومد...

بلارمین

پدرش در اثر بیماری وبا مرد و اون دوباره به پله اول برگشت شب بعد که در میان خرابه های خانه زیبایش خوابیده بود خواب دید که ان مرد به همراه زن و بچه اش اواره هستند چون ان مرد تمام دارایی زندگی اش را گم کرده بود و از جیب پالتوی پینه دوز سیاهش پایین انداخته بود.... با این فکر دیوید نفسش را در سینه حبس کرد و دوید تا در دو کوچه بعد ان مرد رو پیدا کرد و سکه رو بهش برگردوند( فقط به اینده با اون سکه فکر کرده بود) پیرمرد تشکر کرد واز دوید نامش را پرسید و گفت که چند سال پیش دوستیه خوبی با پدرش داشته حال پدرش چطور است؟؟ دیوید تو ضیح مختصری درباره قلب پدرش داد و پیرمرد گفت که حتما به دیدار پدرش میاید و دوباره دیوید راهی خانه شد و کنار پدر مریضش که بزور نفس میکشید و هر نفسش با خس خسی طولانی همراه بود نشست... درست همان لحظه در خانه زده شد و دکتری جوان وارد شد و گفت که پسر همان پیرمرد است و بخاطر کار دیوید و پاکی اش با اینکه میتوانست انتخاب دیگری داشته باشد حاضر است به او کمک کند و... سال های بعد دیوید دکتر و جراح قلب شد و در بهزیستی های زیادی کار میکرد و مادرها و پدران زیادی ا نجات میداد

بلارمین

نیووووومد؟؟؟؟؟تو رو خداااااا من قلبممممم. باتری کار میکنه هاااا انقد نوشتم دستم بی حس شد!!!!! نیووووومد؟؟؟؟؟؟[زودباش]

بلارمین

سندباد جون مریم منو میشناسه هی میگم اینو مینویسم اونو مینویسم ولی اخرشم نمینویسم!!!!! اینم ساخته ذهن مغشوش خودم بودش تا حالا مشابهش رو نخوند بودم ولی کلا ایده پردازیم خوبه، نوشتنمم خوبه ولی نمیتونم زیاد خومو تو یه موضوع نگه دارم!!!!همیشه دنبال سرگرمی جدید میگردم...[لبخند][لبخند][

مریم

سندباد جونی کتابای شرلوک هلمز رو خوندی؟امروز که شبکه سه فیلمشو نشون داد یادش افتادم. چرا ایران همه کتاباش نصفه ترجمه شده است...کتابای شرلوک هلمز هم هنوز کامل نییتن.

پرکلاغی

[خنثی][خنثی][خنثی]

پرکلاغی

از صلابتت خوشم میاد. من هیچ وقت نمیتونم این مدلی مستقیم با یه نفر توی وبلاگم حرف بزنم (البته جز همون دوستی که پولم رو پس نمیده و دیگه از دستش به مرز انفجار رسیده بودم).