افقی شدیم!

بالاخره دیروز با یکی از دوستای جادویی/ هری پاتری م رفتیم کتاب فروشی نشر افق. امروز هم آخرین روز جشنواره شون هست که کتابا رو با 10 یا 15 درصد تخفیف می فروشن.

_ قفسۀ سبز که کلاً هیچی! انگار کسی دلش نیومده بود کتابای افق ش رو پس بیاره. عین خود ما !!

_ کتاب «پرنیان و پسرک» رو خریدم. ولی «بخشنده» رو نداشتن.

__ قبلش طبقۀ پایین پاساژ فروزنده هم یه گالری کوچک پیدا کردم از کارای دستی به اسم «نارون». خیلی قشنگ بودن. بیشتر از همه از ساعتهاش خوشم اومد.

__ و یه چیزی که خیلی به درد بخوره هست، « کتاب اوج »، طبقۀ بالای «نون خامه ای» دور میدون انقلاب! کتابای دست دوم داره که از لحاظ اقتصادی نسبتاً به صرفه هست.

/ 6 نظر / 9 بازدید
مریم

سندباد جونی یه سوال،چرا اوایل پست هات رمز دارن؟؟؟

مریم

خیلی حرفای قشنگی نوشتی[قلب]، با اجاز بعضی ها رو یادداشت کردم..[خجالت] الان میرم سر میزنم...واااای چه قالب خوشگلی در نگاه اول منو یاد پاییز انداخت،انگار تو یه جنگل گم شدم و در لابه لای درخت ها به جستجو می پردازم تا شاید خانه ای همانند خانه هفت کوتوله نمایان شود،تا من بتوانم در آن شب را به سر ببرم..راستش یاد یه امامزاده دورافتاده ای که مدت ها پیش دیدم افتادم،یه خونه کاه گلی،با سقف چوبی به شکل مثلث،یه شغال هم اونجا بود،موقعی که رفتم زمستون بود ولی داخل انقدر گرم بود که احساس راحتی میکردم جون میداد برای کتاب خوندن،با اینکه بچه بودم والی هنوز فراموشش نکردم.. در نگاه دوم شبیه فصل بهاره،در کنار یه جویبار که صدای شرشر آب آن و صدای آواز خواندن پرندگان با هم در آمیختند،خرگوش ها دور و بر مزرعه های اطراف میچرخند تا بتوانند هویجی چاق و چله بدست بیارن،یه آهوی خجالتی هم پشت درختا پنهان شده و منو نگاه میکنه ولی من نشون نمیدم که متوجهش شدم،میرم داخل یه کلبه چوبی کوچک که دود از دودکشش به هوا میرود،واااای چه بوی خوبی،بوی کیک و شیرینی تازه میاد،یه گلدون هم لب پنجره است که یه پروانه ناز و خال خالی روش نشسته ویدونه دیگه بالای...

مریم

ادامه:بازم پرحرفی کردم، و یدونه دیگه داره بالای سرش پرواز میکنه،چه تصاویر قشنگی!!!!!!! فکر کنم بهتره تا یادم نرفته برم این تصاویر ذهنی رو بکشم و اینارو یادداشت کنم هر لحظه چیزای بیشتری به یادم میرسه... ولی بیشتر شبیه پاییزه..[لبخند][قلب] تو یه نویسنده عالی هستی سندباد جونی..

مریم

دلم برا اون امامزاده تنگ شده،فعلا در تلاشم خانواده رو راضی کنم بریم اونجا.. اتفاقا منم داشت خوابم میگرفت،با خودم فکر کردم ای کاش یه بار تو این جنگل گم بشم بعد بیام تو این امامزاده،زوزه گرگ ها و شغال ها همه جا بپیچه و منم بترسم ولی یه طلسم قدرتمند از اینجا محافظت کنه و نذاره حیوانات وحشی بیان کنارم،کم کم تصمیم گرفتم دوستم هم کنارم باشه و کوله ای که توش کتاب میذارم،اینجوری راحت ترم،وقتی صبح بیدار شدم ببینم چندتا وسیله بیرون در افتاده و من و دوستم میریم به دنیای ماجراجویی..خیلی هیجان انگیزه..شما هم ازاین رویاهاتون بنویسین..نذارین استعدادهاتون بی بهره بمونن،خیلی قشنگ مینویسین.در تلاشم یه اسم برای یه سرزمین خیالی پیدا کنم..مثل نارنیا..شما هم بهش فکر کنین..لطفا..

پرکلاغی

چه جالب، یه روز حتما بیا با هم بریم کتاب اوج [گل]

مریم

ای کاش یه فرهنگ لغت زبان مازندرانی داشتم و میتونستم توش کلمات جدید و جادویی پیدا کنم.داشتم داخل دیکشنری زبان دنبال یه اسم خوشگل میگشتم اسم لئوپارد رو دیدم.یعنی پلنگ.اسم یه مرده میانسال و جدی و باهوش داخل ذهنمه یه کتابخونه خیلی بزرگ داره اینم عکسش.از تو اینترنت پیداش کردم و خوشم اومد.اسمشو گذاشتم کتابخانه لئوپارد. http://s6.picofile.com/file/8185980850/levz_favim_com_1501.jpg