مثبت

پنجشنبه نوشت:

_ وقتی داشتم مطلب قبل رو می نوشتم یه چیز خوب اومده بود توی ذهنم که یوهو پرکشید رفت! شاید تقصیر خودم بود که وسط جمع و جور کردن ذهن خودم سرک کشیدم توی ذهن یکی دیگه (سر زدن به وبلاگ دیگه) و باهاش حرف زدم (نظر نوشتم).

_ امروز باز توی خیابون گردی ها مون چشممون افتاد به یه خونه حیاط دار و دلمون خواست از اینا داشته. خیلی سریع توی ذهنم وسایل دوست داشتنی مو توش چیدم، حتی اتاق هاشو تصور کردم و برای حیاطش نقشه کشیدم و ... همیشه اینجور موقع ها فکر امنیت یه چاردیواری که مال خودت باشه، منو می ترسوند. بالاخره خلوتی وسط روز و نیمه شب های ساکت هست که می تونه یه جوری شکسته بشه حریمش و ... در نهایت، امنیت آپارتمان رو نداره. ولی امروز برای اولین بار نترسیدم.

حتی خواستم امتحانش کنم. ببینم راهی چیزی هست که این امنیت رو تأمین کنه و رخنه ای نداشته باشه یا نه.

_ نمی دونم عصر شهرکتاب یا جاهای مشابه باز هست برای دور زدن و تکمیل لوازم مهمونی فردا یا نه. ظهر که زنگ زدم گوشی رو برنداشتن. یعنی قراره امروز کلاً تعطیل باشن یا عصر میان؟

بعدِتعطیلات نوشت:

شهر کتاب باز بود و با کلی وسواس تونستیم موارد موردنظر رو تهیه کنیم. جمعه مهمونی خوبی داشتیم و یه مهمون ناخوندۀ دوست داشتنی هم اومد که بیشتر بهمون خوش گذشت. نکتۀ باحال تقریباً همیشگی این مهمونیا هم پربارتر شدن هارد از فیلم و سریال و انیمیشن های فامیل خاص هست و سریالی که بهم توصیه کرد ببینمش.

_ هوا بهاریه و غیر از گل و گیاه، انتظار موجودات دیگه رو هم باید داشت. الآن با یه زنبور زرد و مشکی توی اتاق مواجه شدم و از پنجره به بیرون هدایتش کردم. امیدوارم شاپرک و پروانه هم از پنجرۀ باز بیان توی اتاق!

شنبه 3:33 عصر

/ 2 نظر / 7 بازدید
پرکلاغی

چه جالب چون دقیقا منم هر وقت دلم لک میزنه واسه خونه شخصی حیاط دار یهو یاد شبها و امنیت و تنهایی و دیوار کوتاه و دزد میفتم و کلا هوس و آرزوم زهرمار میشه بهم!!!!

پرکلاغی

چند روز پیش از کرج عبور میکردم، شهر کتابش با این که روز تعطیل بود باز بود. شهر کتاب قشنگی داره، حیف که نمشد سر بزنم. امیدوارم یه روز با هم بتونیم بریم :-)