یکی از آرزوهای بزرگ من

_ گاهی فکر می کنم چارلز دیکنز آدم های عجیبی خلق کرده. رمان هایش واقع گرا هستند اما انگار برای بعضی آدم هایش جا گذاشته تا از پوست به درون گوشت و خون و روح آن ها نفوذ کند. همیشه برایم عجیب بوده آن زندانی فراری که در مرداب ها دنبال له کردن صورت نارفیقش بوده، چطور نام پسرکی ساده و هراسان را در ذهن نگه می دارد تا زندگی اش را دگرگون کند!

توی فیلم (نسخۀ 2012)، مگویچ در زندان به پیپ می گوید «دختری داشتم که در کودکی از دست رفت.. تو را که کنار مرداب دیدم چهرۀ او برایم تداعی شد». همین یک جمله خیلی چیزها را روشن می کند.

__ رمان دیگر دیکنز که دلم می خواهد یک جوری وارد دنیایش شوم، Bleak House است که سال ها پیش سریالی، با ترجمۀ خانۀ قانون زده از تلویزیون خودمان، براساس آن پخش شد. فکر می کنم ابراهیم یونسی هم آن کتاب را ترجمه کرده باشد.

___ شاید یکی از شیرین ترین کارها این باشد یکی از این کتاب های دیکنزی را به زبان اصلی بخوانم، هرچند روزی یک صفحه، و با کلمات خود او شخصیت های مرموزش را کشف کنم.

/ 6 نظر / 13 بازدید
بلارمین

ابجی بزرگم سال دوم دانشگاهست و کلا من کتاب خوندن رو از اون و مامانم یاد گرفتم عزیز( همون خواهر بزرگم که اسمش محدثه است ولی من عزیز صداش میکنم) وقتی میخواد بهم کتاب معرفی کنه همیشه کتاب های چالز دیگنز و ژول ورن رو بهم میگه من کتاب الیورتویست رو خوندم اما هر کاری میکنم کتاب های این سبکی بهم نمیچسبه دوست دارم کتابی بخونم که توش پر از هیجان باشه...کتاب شکار شهاب رو هم نصفشو خوندم ولی ادامه شو نمیتونم...نمیدونم عزیز چطوری با شوق میرفت کتاب این دوتا نویسنده رو از کتابخونه میگرفت...[سوال]

پرکلاغی

اگه یه وقت شروع کردی به خوندن آرزوهای بزرگ (حالا چه فارسی چه انگلیسی) بگو حتما با هم شروع کنیم خوندن. اینجوری خیلی خوبه. جز کتابهای دانشگاهیمون بود که باید مرور و تفسیرش میکردیم. بارها تا وسطاش رفتم اما نشد تمومش کنم. امیدوارم سرم خلوت شه به زودی برنامه اش رو با هم بچینیم.

بلارمین

الان که ازش پرسیدم هر دوتا کتابی که معرفی کردین رو داره یادم باشه حتما بعدها پیگیرش باشم...اره عزیز منم میگه که الان کتابا انقدر زیاد شدن دوره ما همینا هم خودش بهترینا بوده!! کاملادرسته اینکه ادم یه خواهر خوب داشته باشه که هر جا بتونه ازش کمک بگیره یه نعمت بزرگه واقعااااا[قلب][قلب][قلب] الان دارم موشکی به نام گالیه رو میخونم خیلی باحاله... اگه گفتین نشان روز خوب چیه ، . . . اینکه با صدای بارون بیدارشی و ببینی کتابی که دیشب داشتی میخوندی جلو روته و بگیریش بکشیش زیر پتو و انقدر بخونیش که منتظر جواب کامنتت از یه دوست خوب نمونی ودوباره خوابت ببره[فرشته]

مریم

ُلام سندباد جونی...دیشب داشتم مینوشتم یهویی نصفه ارسال شد.من آرزوهای بزرگ رو یه بار چند صفحه خوندم ولی نمیدونم چرا منو تا آخرش جذب نکرد.شاید اون موقع به قول سبا تو حس و حالش نبودم. ولی الان با نوشته های شما انگار داره صدام میزنه...ولی خیلی دوست دارم کتاب داستان دوشهر از چارلز دیکنز رو بخونم.خوندین کتابشو؟

مریم

یه چیزی رو یادم اومد...دیشب که همونطور به قفسه روی تختم خیره شده بودم و داشتم به کتابام نگاه میکردم چشمم به یه چیزی خورد که اون دلیلی شد برای کامنت گذاشتن...اما اومدم همه چی گفتم جز حرف اصلی... سندباد جونی،اسدالله امرایی رو میشناسی؟

مریم

کتاب جنگل کوتوله ها که گرفتم با ترجمه ایشون هستن...تا حالا اصلا بهش دقت نکرده بودم...یه لحظه به ذهنم اومد چقدر آشناست و بعدش یاد شما افتادم.اولش شک داشتم. خیلی دوست دارم از آثار چارلز دیکنز رو ببخونم...از این نویسنده های معروف...زول ورن،رابرت لوییس استیونسن،به نظرم اینا کتاباشون خیلی جالبتره...احساس میکنم اینجوری معنای واقعی کتابخون بودن رو میفهمم.