حفرۀ گل اندود شده در دل درخت

«او تمام سالهای ناپدید شده رو به یاد میاره، در حالی که پشت پنجره ای غبارگرفته ایستاده ونگاه می کنه. همۀ آن چه متعلق به گذشته است رو می بینه اما نمی تونه لمسشون کنه و همۀ اون چه می بینه، تیره و تاره».

فیلم دیگری از کارگردان شبهای بلوبری؛ In the mood for love
[اینجا] خیلی خوب هم خلاصۀ ماجرای فیلم را گفته، هم به آن نگاه کرده.

فقط باید بگویم همه چیز به جا بود، درست و دوست داشتنی و پذیرفتنی.

لینک بالا نیاز مرا به نوشتن بیشتر برای ثبت لحظات خوب فیلم برطرف کرد.

 

/ 11 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

بسیار بسیار متشکرم از خوشامد گوییتان.[بغل] از حالا استرس کارنامه رو گرفتم.[اضطراب] من کتاااااااب میخواااااام.[ناراحت] مرسی از آرزوی خوشگلت.[گل][قلب]

مریم

دیشب کتاب بچه های سایه وار رو تموم کردم.کتابش قشنگ بود.الانم توی گل باغ افتادم نمیدونم چی بخونم.حیف که گوشیمو نمیتونم به اینترنت وصل کنم.کتابای هانگر گیم فقط جلد آخرش رو نخوندم.خیلی دلم میخواد بخونم و بفهمم کتنیس برای نجات پیتا چیکار میکنه.[رویا]تازه کلی هم فیلم دیدم تو این مدت.[لبخند]راستی کتاب جدیدی نخوندی که بخوای ازش بنویسی؟

مریم

امروز من و دوستم مبینا رفتیم کتابخونه.کلی کتاب.کتابخونه اش خیلی بزرگه.من و مبینا هم هی بین قفسه ها میچرخیدیم.چهار تا کتاب من گرفتم،سه تا اون.خیلی کتاباش زیادن.ولی حیف که کتاباش پخشه ناکجا آبادن.

مریم

امممم‌...آره تقریبا.ولی چون شاید تازه وارد بودیم جای کتابا رو نمیدونستیم برامون سخت بود.من جانوران شگفت انگیز و زیستگاههای آنها،بخشنده،قسمت،و شاهزاده ایرانی جلد یکو گرفتم.مبینا هم گتسبی بزرگ،دنیای سوفی،تام سایر رو گرفت.قراره بعد خوندنشون ایشالله کتابارو جابه جا کنیم.کتابای دست مبینا فقط گتسبی بزرگ رو نخوندم.مسیول اونجا هنگ کرد با اونهمه کتابی که ما لیست کرده بودیم.دو روز دیگه کل کتابخونه رو از حفظ میشیم.مثل کتابخونه قبلیه.[نیشخند]منم میخوام مرتبشون کنم.[نیشخند]والا آدم نمیفهمه چی به چیه اینجوری.

سبا

نقد فیلم رو خوندم... خب.... خیلی قشنگ بود... کلیشه هم نبود، این خیلی مهمه... این که خودشونو اینقدر کنترل می کردن درحای که همسرانشون... هم جالب بود، ما مثل اونا نمی شیم.. جالبه...

سبا

صحبت ها تو با مریم می خونم ، الان یه نکته ای به نظرم اومد که منم به صحبت هاتون اضافه کنم. منم خیلی دوست دارم کتابهای یه کتابخونه نامرتب رو مرتب کنم، و مهم تر از همه یکی از آرزو هام اینه که یه شغل توی یه شهر کتاب پر رفت و امد داشته باشم به این صورت که در مورد ماجرای کتابها، سبکشون، کارهای دیگه نوسندشون، شهرتشون و... برای مردم توضیح بدم.

مریم

فکر کنم هممون مثل همیم حرفای همو میخونیم خودمم عمیشه اول نظرات،دیگران رو میخونم بعد نظر میدم.فکرشو بکنین هیچ کتابی سر جاش میست همشون پخشه.ولی چون کتابخونه مرکزیه کتاباش بیشتره مخصوصا قفسه هاش دل آدمو میبره.بزرگ و درندشت.

مریم

آره واقعا! راستی کتاب پیتر پن رو خوندم.الانم دارم اژدهایان دلتورا جلد یکو میخونم.بخشنده رو هم خوندم.

پرکلاغی

کارگردان بلوبری همون مرد آسیاییه بود که اون روز توی خانه هنرمندان توی یه مجله نشونم دادی؟ اسمش چی بود [خرخون]

پرکلاغی

لطفا این کامنتی که توش بلوبری رو درست نوشتم پابلیش کن و اون یکی رو منهدم کن [خنده]