شولوغ پولوغ!

_دیشب «تنهایی پر هیاهو» به سلامتی تموم شد و پرونده ش بسته شد!

البته باید یه اعترافی بکنم:

واسه این برنامه های کتابخوانی که شخصاً تا حالا در 4 موردش حضور داشتم، هیچ وقت کتابا رو تا تهشون نخوندم! اولش خیلی ذوق و شوق دارم، ولی هرچی به آخر میرسه یه حس خاصی میاد سراغم و هی کشش میدم، هعیی کشش میدم تا اینکه تهش می مونه! برای همین بحث های مرتبط با ته کتاب رو همیشه یه جوری می پیچونم و یه بخش های دیگه ش منحرف می کنم. البته خوبی ش به اینه که کلی یادداشت متفاوت برای خودم بر میدارم موقع مطالعه، یا 2-3 تا مقاله و نقد درموردش می خونم.

این کتاب خیلی معروفه و کلی مطلب درموردش نوشته شده ولی با مطالعۀ سرسری بین اون مطالب، چندتا چیزی که به نظر خودم رسیده بود رو بینشون ندیدم:

1_ وقتی «هانتا» در فصل 6 برای بازدید از دستگاه پرس جدید میره، کارگری رو به مجسمۀ آزادی تشبیه می کنه ، یا کمی بعدتر میگه « کارگر کلاه نارنجی امریکایی سرش گذاشته». به نظر میاد منظورش اینه که با از بین رفتن سلطۀ کمونیسم و خفقانش، سلطۀ امریکا جایگزین میشه و هیچ راه فراری از جبر روزگار نیست. هرچند هم در دوران جدید سطح رفاه ظاهراً بالاتر رفته باشه؛ وقتی همه چیز سطحی و بی مایه شده چه فایده ای داره؟ هانتا از جوانی دوست داشت به سرزمین های دیگه که جایگاه روشنفکران و متفکران مورد علاقه ش بودن سفر کنه ولی نتونسته. حالا کارگرهای نسل جدید دارن از تورهای مسافرتی که به راحتی در اختیارشون قرار می گیره صحبت می کنن. اما هدف اونا با هانتا از این مسافرت فرق داره!

2_ «مانچا» : همیشه رابطه ش با هانتا ناتموم و بی نتیجه مونده به خاطر آلوده شدن به پلشتی. برعکس هانتا از کتاب متنفره ولی در دوران پیری به قدیسه با فرشته ای در چشم هانتا تبدیل میشه. در صورتی که هانتا با وجود علاقۀ بسیار به کتاب بهره ای نبرده عملاً.

3_ وقتی هانتا از کتاب و دانش بهره ای نمی بره و معجزه ای نمی بینه دست به دامن مذهب میشه اما در مکاشفه ش توسط همون دستگاه پرس که عمری باهاش کار کرده و عاشقش بوده درهم شکسته میشه.

..

_ سریال جدید L هم دو شب پیش پخشش شروع شده. تازه یادم اومد اون یکی جدیده D رو یادم رفته بقیه شو بگیرم. T و F رو هم هنوز ندیدم! تا  روز دیگه م که باید دست به کار نقل مکان بشیم و باز تا یه مدت نت ندارم و .. البته وقتش هم نخواهد بود.

عجب تابستونی شد!



/ 4 نظر / 7 بازدید
مریم

یه سوال.. شما دریا رو دوست دارین؟تا حالا شده فکر کنین دریا رو به چی میشه تشبیه کرد؟؟

مریم

دیروز رفتیم دریا،نمیدونی چه آرامشی در پس ژرفای اون آبهای آبی درخشان دریا حس میکردم.یه نیروی جاذبه ای داره که همیشه منو به سمت خودش میکشه..دریا خیلی عصبانی بود.موجهاش رو با تموم قدرت به سمت ساحل پرت میکرد.انگار به دنبال یه چیز بود و میخواست اونو بدست بیاره و درون خودش بکشه و ببره اون دوردورا..هرچی که غروبتر میشد دریا خشمگین ترو وحشیتر میشد.یه لحظه انقد حوصلم سررفت که کتاب دنیای سوفی رو گرفتمو با اولین کلمه رفتم تو دنیای جوهری و بین کلمات غرق شدم،رفتم پیش آلبرتو کناکس و سوفی و هیلده..وباصدای مادرم که ازم پرسید چایی میخورم یا نه به دنیای واقعی بر گشتم.لیوان رو گرفتم و به دریا خیره شدم،و فکر میکردم..... وااااییییی که چقدر آدم از این همه خوشی به وجد میاد...

مریم

نه متاسفانه الان نیستم،دیروز رفتیم...ولی اگه هفته بعد یا یه روز دیگه رفتیم حتما حتما این کارو میکنم..[قلب][گل][قلب]

مریم

اگه بازم اومدین شمال یه سری به ما بزنین..