اژدهــا شاد می شود !

امروز صبح دست اژدهامونو گرفتیم و تاتی تاتی کنان رفتیم دنبال انجام دادن دوتا کار مهم که وقت گیر هم نبودن .

بعدش اژدهام دست منو گرفت برد توی کتاب فروشی محبوبم _ که قراره یه روز دیگه با پرکلاغی جونم هم بریم اونجا !! / سلام پرکلاغــی جون ، خوبی ؟ _ اولش جوّ گابریل گارسیا مارکز عزیز منو گرفت و " از عشق و دیگر اهریمنان " ش رو برداشتم ؛ در واقع چون ترجمه ی احمد گلشیری بود و منم قبلا این کتابو خونده بودم و دوستش داشتم خیلی ، طالب شدم داشته باشمش .. بعد اژدهام یادم انداخت که : « قلیدون ! می خواستی یه سری به دنیای Jostein Gaarder بزنی .. برو ببین می تونی ازش کتاب پیدا کنی یا نه » !! این شد که از اژدهامون تشکر کردیم و اون کتابو فعلا بی خیال شدیم و دو تا کتاب از این نویسنده برداشتیم :

« راز فال ورق » و « دختر پرتقال » . هر دوشون ترجمه ی مهرداد بازیاری و از نشر هرمس هستن . فعلا برای شروع این آغاز بد نیس .. البته اول باید « قلب جوهری » و جادو زبان و مگی عزیزم رو به مقصد برسونم !

غیر از اون سه تا کتاب دیگه م با کمک اژدها جان انتخاب کردم که خیلی به اوضاع احوال این روزام می خوره . اسم یکی شون هست :

« بزرگترین معجزه ی جهان " نوشته ی اُگ ماندینو ؛ ترجمه ی مریم افراسیابیان ؛ نشر نیـریز .

اون دوتای دیگه رو هم اسمشونو نمی گم . نمی خوام احوالم فراگیر بشه.

در نهایت امروز از همون اول به خیر و خوشی آغاز شد و پیش رفت :) چون دوتا اتفاق خوب دیگه م افتاد : یکی از دوستای خوب قدیمی م زنگ زد و باهم صحبت کردیم و من یاد دوران سلحشوری م افتادم . ببر جوون هم خبر داد که دانشگاه قبول شده و میاد همین نزدیکیا و ممکنه روزگاری نه چندان دور در آینده بیشتر بتونیم همدیگه رو ببینیم :))

البته این امواج + چند روزیه دارن منو مورد لطف قرار میدن چون دیشب یه عروسی خوب دعوت بودیم که خوش گذشت و قراره آخر هفته هم یه عروسی دیگه بریم .. اژدهام از دیشب تا حالا همچنان داره قر میده و فکر کنم تا چند روز احساس رقاصی ش ادامه داشته باشه !

یادم اومد دلیل اصلی کتاب خریدن امروزم اینه که صبحی متوجه شدم یه مقدار غیر قابل پیش بینی گالیون در حساب گرینگوتز م موجوده !! اینم در راستای همون امواج + بود .

/ 5 نظر / 9 بازدید
بهاره

اصلا هیچی بیشتر از یان حال نمده بری لای کتابا برا خودت بچرخی شاید هیچی هم نخری ولی وقتی میای بیرون یه جورایی سبکی. کتاب خریدنو دوس دارم....[رویا]

Parkalaghi

سلام!!!!!!!! هزاران سال بود نیومده بودم اینجا اون کتاب فروشی محبوب همون شهر کتابه؟ دلم شهر کتاب مرکزی میخواد ولی هربار یه چیزی میشه که نمیتونم برم اونجا دختر پرتقالی رو قبلاها خوندم اما اصلا یادم نیست راجع به چیه حافظه رو ...

پرکلاغی

دوباره اومدم اینجا این پست رو خوندم. خیلی‌ چسبید! راستش هنوز نمیدونم این کدوم کتاب فروشیه که ۱۰ دقیقه با شهر کتاب مرکزی فاصله داره اما هر جا هست با این پستت حس خوبی‌ ازش دارم. با این توصیفاتی که میکنی‌ از کتاب خریدنت من هم حس می‌کنم باهات دارم کتاب می‌خرم و جلد و برگ‌هاشون رو بو می‌کنم.

پرکلاغی

هووم من دیشب فکر می‌کردم منظورت شهر کتاب مرکزیه تهرانه. بسی‌ حواس پرت هستم!