Fairy tales

«سلوک» دولت آبادی رو چند روز پیش شروع کردم. سبک نگارشش خاص هست اما داستانش سنگین منو چندان جذب نکرده. باید در فضای خاصی بخونمش. از طرفی قراره برای آخر هفته «تنهایی پر هیاهو» از هرابال رو خونده باشم. 2 فصلش رو توی مسیرم تونستم مطالعه کنم. از اونجا که قبلاً خوندمش و کتاب کوچکیه بهش امیدوارم. ولی وقتی اون دو فصل رو می خوندم انگار یه آشنای دور رو دیده باشم که بخش هایی از شخصیتش و حتی ظاهرش در دیدار قبلی در هاله ی تیره بوده و حالا به روشنایی دراومده: آها! اینجا، خونۀ داییش.. وقتی هانتا درمورد مادرش حرف می زنه، موش ها، کتابا و کتابا،..

حدود دو هفته پیش دوتا از دوستامو دیدم که خیلی مورد شگفت انگیزی بود. از طرف دیگه اون دوستم که محل زندگی شون عوض شده رفته مسافرت و هنوز نتونستم برای ملاقات خداحافظی ببینمش. امسال هم شده سال تولدهای پی در پی؛ چندتا از آشناها و دوستان بچه دار شدن و نسبت دخترا این میون بیشتر بوده؛ همه م تابستون! خیلی جالب بود.

حالا این میون دوباره به سرم زده از مجموعۀ Tinker bell چیزی ببینم. دختردایی م جدیدترین انیمیشنش رو پیشنهاد کرده که اتفاقا هرچی فکر می کنم یادم نمیاد از وجودش خبر داشته بوده باشم. فعلاً که قراره 3 ساعت دیگه از تنور دربیاد و برای امروز هم برنامه هایی دارم و احتمال این هست که حس دیدنش تا 3 ساعت دیگه کمرنگ شده باشه. ولی به هرحال می بینمش.

شب برام پیغام گذاشته «خواب خرمگس ببینی» ولی من خواب طوفان دیدم. درختا با سرعت از ریشه درمیومدن و توی فضای پر از گرد و غبار آسمون شناور بودن. خوبیش اینه که مدتیه توی خوابای ماجرایی و خطرناکم، بالاخره نجات پیدا می کنم. ربطش میدم به خستگی و فعالیت زیاد این روزا توی گرما.

سریال بینی هم همچنان با سرعت آروم پیش میره ولی هست.

 

/ 6 نظر / 10 بازدید
مریم

سلام قالیچه پرنده عزیزم،خیلی دلم برات تنگ شده بود،کتاب مرگ جوهری رو تموم کردم،اون فصلی که مورتیمر میخواست افعی سر رو بکشه خیلی هیجان انگیز بود.

مریم

آخ آخ ببخشید به کلی فراموش کردم یه حال و احوالی از شما بپرسم.بله ممنون من خوبم،حال شما خوبه؟اوقاتتون خوب میگذره؟ خب شما مشغله هایی که دارین نسبت به یه نوجوون بیشتره دیگه.انیمیشن تینکربل خیلی قشنگه،دیدینش؟من فقط یه قسمتش رو دیدم و خوشم اومد.ظاهرا سرتون خیلییییی شلوغه که خواب طوفان میبینین؟

مریم

خب خداروشکر که اذیت نمیشین،با حرفی که تو خط سوم زدین یاد یه قسمت از کتابی افتادم [رویا] میگفت :«اگر هیچگاه بیمار نشویم نمیدانیم تندرستی چیست.اگر هیچگاه گرسنه نشویم از سیر شدن لذت نمیبریم.اگر هیچگاه جنگی روی نمیداده قدر صلح را نمیشناختیم و اگر زمستان نباشد بهار هم نمی آید». حالا باید بگیم اگر هیچگاه سرمان شلوغ نباشد قدر اوقات فراغت را نمیدانستیم...

مریم

منم امیدوارم.[وحشتناک] اگه قرار باشه شما یه کتابخونه بسازین چه سبک هایی از کتابا رو توش قرار میدین؟[سوال] خیلی مهمه...

مریم

نه،نه..منظورم ی کتابخونه عمومیه..آخه من مدتها پیش تو انشام نوشته بودم در آینده میخوام یه کتابخونه بسازم..حالا هم میخوام دربارش فکر و برنامه ریزی کنم..از هرکسی هم بتونم کمک میگیرم..

مریم

[اوه].....[متفکر]....[تایید].....[دست] [گل][گل][گل] مرسیییی عزیزمممم خیلی خیلی نظر خوبی بود. از اینکه فکر کنم در آینده چه کتابایی قراره چاپ بشه تپش قلب میگیرم و هیجان زده میشم.راستی قلاب بافی چی شد؟؟؟