پوست انداختن

«جهان چنان تازه بود که بسیاری چیزها هنوز اسمی نداشتند و برای نامیدنشان می بایست با انگشت به آن ها اشاره کنی». ص1

__ صدسال تنهایی

***

فکر کنم طلسم شکسته شده. صدای خش خش کاغذها شنیده می شوند (هم خش خش کاغذهای کتابی که می خوانم، هم کاغذ طلسم کتاب نخواندنم که انگار دارد مچاله می شود).

دو هفتۀ پیش دیگر طاقت نیاوردم و سری به کتابخانه زدم؛ یعنی تا جایی که یادم می آید کتابخانه در مسیرم بود و من هم قدری راهم را کج کردم و .. سه کتاب برداشتم. یکی را که قبلاً داشتم و اسیر چنگال کتاب دزد شده (برای این برنامه ای غیر از «خواندن» داشتم که اجرا شد)، یکی هم از ساراماگو است که شاید به خاطر ترجمه اش فعلاً بی خیال خواندنش بشوم، و دیگری از کتاب های ماجرادار است که جداگانه درموردش خواهم نوشت.

و این سومی، اولین جلد مجموعۀ آتش، بدون دود از نادر ابراهیمی است. چه داستان پرکششی! چه نثر زیبایی! چه تصاویر و تشبیهاتی! بالاخره بعد از سال ها دل به دریا زدم و شروع کردم به خواندن. مجلدهاش زیاد است اما تا جایی که دقت کردم زیاد پرحجم نیستند. تا حالا که جلد اول را تمام کردم و امروز موعد برگرداندن کتاب ها بود، اما نتوانستم بروم. تلفنی تمدیدشان کردم تا 3-4 روز دیگر که بتوانم خودم را به باقی ماجرا برسانم.

امروز هم ادامۀ فیلم Lost in translation را دیدم که هفتۀ پیش نیمی از آن را دیده بودم و چون درمورد کتاب ساراماگو نمیتوانستم تصمیم بگیرم، برای غلبۀ موقتی بر نیروهایی که این روزها در جریانند، صدسال تنهایی مارکز را برداشتم با ترجمۀ بهمن فرزانه*. همین طور شوخی شوخی 40 ص خواندم! پارسال هم قضیۀ سه باره خواندن خانۀ اشباح همین طوری شروع شد؛ اولش دنبال بخشی از آن بودم و بعد 50 ص خواندم و بعدتر دیدم شده همنشین شب ها و روزهایم. تا بالاخره تمام شد و چقدر چسبید! این کتاب هم بار سوم است که دستش گرفته ام. نمی دانم این بار ا کجا پیش می رود. دو دفعۀ قبل با ترجمۀ دیگری خواندمش که البته خوب بود اما خود کتاب غلط تایپی بسیار داشت. درضمن، با خودم قرار گذاشته بودم بار دیگر که بخت خواندنش یار شد، شجره نامه ای، چیزی برای شخصیت ها روی کاغذ بکشم که لا به لای کلمات گمشان نکنم. باید کاغذ و قلم بگذارم دم دست.

*این اسم هم برای خودش ماجرایی دارد؛ همه این کتاب را با ترجمۀ ایشان می ستایند ولی صاحب نظری می گفت ویرایشی که آقای کامران فانی بر این ترجمه داشته این اثر را این همه مشهور کرده. شاهد ماجرا هم، گویا این است که باقی ترجمه هایشان به جذابیت این یکی از آب درنیامده! اللهُ اعلم! به هر صورت، مرحوم فرزانه سند اشتهار ترجمۀ آثار گابو را به نام زده و رفته!

/ 6 نظر / 21 بازدید
نیلوفر

آرزو ميکنم در اين شبهاي عزيز زيباترينها را از دستان خدا ھديه بگيريد.

مریم

چه خوبه که طلسم کتاب خوندن باطل شده.کتابای نادر ابراهیمی رو دارم تو کامپیوتر و همچنین مجموعه آتش بدون دود.ولی میترسم بخونم و خوشم نیاد.میترسم زیاد خسته کننده باشه.حالا که اینا رو گفتی به صرافت افتادم برم بگیرمش ببینم چیجوریه.من همچنان کتاب فرزندان سایه رو نخوندم.نویسندش که گارت نیکسه دوست دارم.ولی همچنان کند میرم جلو.راستی یه چیزی.اون بلارمین همون مبیناییه که قبلا اسمشو برده بودم.همراه و همیار من.

مریم

[قلب][گل] اون بچه های سایه وار بود.کتابشم جالب بود و خوندم،این یکی دیگه است.الان که جلوتر اومدم بیشتر منو جذب کرد.هر صفحه شم یه چیز برای یادداشت کردن هست که منو جذب میکنه.هرده صفحه یه چیز پیدا میکنم.راستش اسمش ترکیبیه.یکدفعه به ذهنم رسید.وقتی اسم مستعار انتخاب کردیم اون اسم بلا که داخل توایلایت بود رو گرفت و منم که کتاب خانه هزارتو رو خوندم و از اسم شارمین خیلی خوشم اومد.راستش شارمین هم عشق کتاب بود.برای همین اسم رو ترکیب کردیم و شد و بلارمین.همینجوری که نوشته میشه خونده میشه البته شارمین به انگلیسی اینجوری نوشته میشه)Sharmain)ولی بلارمین قشنگتر از Belarmain هست. داستان این کتاب اینه که ارباب ها تمام شهر رو تسخیر کردن و بزرگسالان رو نابود. مکان خرابه های شهر نیویورک،زمان نامعلوم،حادثه ای عظیم امپراطوری انسان ها را از میان برمیدارد و زمین در وضعیتی نامعلوم است.پسری چهارده ساله به نام چشم طلایی در خرابه های این شهر عظیم برای زنده ماندن تلاش میکند.به زودی او با گروهی از نوجوانان رو به رو میشود که توسط شخصی مشکوک به نام سایه رهبرب میشوند و درصدد بر انداختن ارباب ها و بازسازی انسانیت هستند.

مریم

ادامه: چشم طلایی با آنها همراه میشود تا راز ترسناک ارباب ها را کشف کند. کتابش جالبه.آره خوندم.هفتگانه کلیدهای پادشاهی رو که خوندم باهاش آشنا شدم البته هنوز مجموعه کامل نشده.جلد اولشو پارسال تو کتابخونه امام خمینی به اسم آقای دوشنبه خوندم.جلد دوم سه شنبه ی عبوس رو واسه جایزه ۲۰کارنامه ترم اولم گرفتم.جلد سوم رو هنوز نگرفتم و بقیه.

مریم

خواهش میکنم.راستش موضوعش هم همینه راجبه ارباب روز های هفته.یه وصیت نامه بوده که برای اینکه بهش عمل نشه اونو به هفت قسمت کردن و داخل قلمرو هرکدوم از روزها گرفتن.آرتور پنهالیگون که اتفاقی وارد ماجرا میشه فکر کنم اولین کلید رو از آقای دوشنبه وسط مسابقه دو که چون نفس تنگی داشت و نفسش گرفته بود و افتاده بود روی زمین میگیره.فعلا دو قسمت از وصیت نامه رو گرفته.اولین کلید عقربه ی بزرگ ساعت بود و دومین کلید دستکش.راستش از اولین کلید خوشم میاد.از طرح جلدشم خوشم میاد.راستی اون متنی که نوشتم از پشت کتاب بود.خود کتاب نوشته و خلاصه کرده.

پرکلاغی

آخی بهمن فرزانه [قلب] یه جورایی در حد اسدالله امرایی دوستش دارم. منم هفته پیش بدو بدو قبل از بسته شدن کتابخونه رفتم اونجا و فقط یه جلد کتاب امانت گرفتم که اگه بقیه رو نتونم بخونم عذاب وجدان نگیرم و فقط یکی برای خوندن جلوی روم باشه: خرده جنایتهای زناشوهری اثر اریک امانوئل اشمیت. خوشبختانه کوتاه هم هست طول نمیکشه خوندنش. قراره تئاترش رو هم با دوستم بریم. چند سال پیش تلویزیون تله تئاترش رو با بازی نیکی کریمی و محمدرضا فروتن پخش کرد ولی نمیدنم چرا اون موقع خیلی راغب به دیدنش نبودم. حالا یکشنبه همین هفته پیش رو قراره با دوستم برم تئاترش رو هم ببینم، واسه همین انگیزه خوبی بود واسه خوندنش. دو هفته پیش به دوستم گفتم بیاد بریم یه تئاتر توی خانه هنرمندان، گفت اون هفته نمیرسه و هفته بعد. وقتی هفته بعدش شد و خواستیم بلیط بگیریم فهمیدیم مهلت نمایشش تموم شده :| البته من عادت دارم به این چیزها توی برنامه های تئاتر دیدنم واسه همین زیاد ناراحت نشدم. مثل همون باری که با هم بودیم و گفتم این تئاتری که رحیم نوروزی توش هست رو میرم ببینم که اونم نشد :))