از ننوشتن ها

دیروز که زمین زیر پاهایم بود و جاهای جورواجوری رفتم، انگار حرف برای گفتن بیشتر بود. اما شبش نتوانستم چیزی بنویسم تا خاطره  ای ثبت شود. گذاشتم به حساب خستگی. ولی حتی امروز هم نمی توانم! احساس خودخواهانه ای در درونم می خواهد همۀ آدمهای حاضر و غایب دیروز را فقط در کشوهای مغزم جا بدهد. نمی خواهد چیزی از آنها را به صفحۀ سفید کاغذ حقیقی یا مجازی بسپارد.

شاید کم کم بتوانم راضی اش کنم و چیزی از غنیمتش به یغما ببرم.

چیزهایی را اگر به معنای واقعی کلمه ثبت نکنی، از یاد می روند یا تغییر ماهیت می دهند!

/ 3 نظر / 7 بازدید
سبا

سندباد جونی دیشب رفتم سراغ سررسیدی که یادداشت ها و نقل قول از کتابها و....توش مینویسم. دیدم یه جا نوشتم : صدایی در گوشم طنین می اندازد. یادم اومد این اول یه شعری بوده که ميخواستم بنویسم... شعری که دیگه یادم نبود. فوری یاد از ننوشتن های تو افتادم....

سبا

اره مهم تر از همه اینکه احساس می کنم اگه می نوشتمش خیلی قشنگ می شد. چند خط نوشتم ولی خوب نشد. انگار اون روح شعری که اون لحظه در من وجود داشته، دیگر سر جاش نبود.[گریه][گریه]

پرکلاغی

دیدی چقدر بده؟ هر شب دلم میخواد خاطرات روز سپری شده رو ثبت کنم اما موکول‌اش می‌کنم به فردا و روزهای بعد و این‌طوری خیلی صفحات خالی می‌مونند.