وقتی کلی حرف هست و حسش نیست

 

نمایشگاه کتاب خیلی خوب است؛ حتی اگر بروی و خرید نکنی، فقط به هوای دیدار کسانی بروی، کتاب کم بخری، فقط کتاب ببینی و بروشور جمع کنی تا سرفرصت برای کتابهای جدید و قدیمی نقشه بکشی..

حتی اگر نروی!

همین حضور و اجتماع کتابها انگار خوب است و کار خودش را می کند.

*کاش دوران بچگی و نوجوانی پایم به همچین اجتماعی باز می شد. آن وقت حتماً جشنی می شد برای خودش.

/ 6 نظر / 9 بازدید
پرکلاغی

چه روزهایی میای؟ شاید بتونیم هدیگه رو بعد از ساعت 5 ببینیم. مثل اولین دیدارمون که اونم توی نمایشگاه کتاب انجام شد :) البته من میخواستم دیشب بهت بگم که میخوام شخصا پنج شنبه برای دیدنت بیام کرج. اگه توی نمایشگاه نشد ببینمت امیدوارم برای پنج شنبه برنامه ات جور باشه. تازه شهر کتاب کرج رو هم با هم بریم. به به!

پرکلاغی

راستی بلاگفا چند روزه داره سرورهاش رو منتقل میکنه و نمیتونم چیزی بنویسم. اگه خواستی بیا همون وبلاگی که چند سال پیش توی پرشن بلاگ ساختم. به درد همین روزها میخورد! به همون کلمه پرکلاغی یه پرشن بلاگ.آی آر اضافه کن؛ این چند روز اونجام :)

سبا

"حتی اگر نروی..." واقعا درک می کنم چون امسال من تا مدتی نمایشگاه رفتنم در هاله ای از ابهام بود اما واقعا اون انرژی خاص ناشی از "دورهمی کتابها" رو حس می کردم.

پرکلاغی

دقیقا من هم یکی از حسرتهای دوره کودکی-نوجوانی ام رفتن به نمایشگاه کتاب بوده که هر سال از اخبار اعلام میکردند و من هیچ وقت نمیتونستم برم.

مریم

کم کم دلم داره پر پر میزنه برای اومدن به نمایشگاه کتاب ولی نمیتونم.رها گفت بالاخره باباشو راضی کرد و برای اولین بار داره میاد شهرکتاب.منم تو گوشیم کتاب ریختم.سه جلد مدرسه پر ماجرا رو تموم کردم.دارم خاطرات آن فرانک رو میخونم.با کتابای قیصر امین پور.خیلی قشنگ مینویسه کتاباشو خوندی سندباد جونی؟

مریم

منم بچه بودم کتاب کم داشتم.البته این فشارایی که معلمای دبستان رو ما گذاشته بودن باعث میشد کتاب نخونم.یه بارم کتاب استاد مطهری رو از داخل کتابای بزرگترام پیدا کردم و به غارت بردم.با اینکه برای بزرگسال بود ولی داستانای قشنگی داشت.خاطراتش زیاد غمگین نیست ولی وقتی به این فکر میکنی که شخصی که اینا رو نوشته الان نیستش حس بدی به آدم دست میده.مخصوصا اینکه تو 15 سالگی مرده باشه. عکسای خونشون رو تو اینترنت دیدم الان تبدیل به موزه شده. عکسای عود هم دیدم.