سرنوشت آن بیگانه

     آن سال های دور که کتاب بیگانه ای در دهکده را می خواندم، بخش مربوط به دخالت شیطان در اوضاع دهکده و تغییر شخصیت ستاره شناس و کشیش آدولف را نمی فهمیدم. به نظرم وهم انگیز و عجیب می آمد.

 هیچ وقت هم یادم نیامد انتهای داستان چه بود. حتی در خاطرم نمانده آن را تا آخر خواندم یا نه. اما بی انصافی بود که فصل آخر تنها نصف صفحه باشد. اینکه خواننده و راوی در بهت فرو بروند خیلی خوب بود، ولی کاش قوی تر تمام می شد.

 بیشتر از هر چیزی، در این کتاب، از این صحبت ها خوشم آمد:

فیلیپ تراوم* اعمال انسان ها را در زندگی و سرنوشتشان به بازی دومینو تشبیه می کند و اعتقاد دارد زندگی انسان ها از حلقه هایی به هم پیوسته تشکیل شده (سلسلۀ علل).

مِن باب مثال، اگر کریستف کلمب در هر زمانی_ مثلاً در کودکی_ از روی ناچیزترین حلقۀ سلسلۀ اعمال خود که نخستین عمل کودکی اش آن را معین ساخته بود می جهید، این جهش مابقی زندگی اش را تماماً تغییر می داد؛ یعنی کریستف کلمب کشیش می شد و در یک دهکدۀ ایتالیایی در حال گمنامی از دنیا می رفت و قارۀ امریکا تا دو قرن بعد کشف نمی شد. .. من هزاران هزار مشی ممکن زندگی این شخص را مطالعه کرده ام و فقط در یکی از آن هاست که واقعۀ کشف امریکا پیش می آید. شما مردم گمان نمی برید که همۀ اعمالتان به یک اندازه مهمّند و حال آنکه این عین حقیقت است. گرفتن یک مگس در سرنوشت شما به اندازۀ اقدام به هر عمل دیگری حائز اهمیت است... ص 95

 یادم هست در دوره ای از زندگی به این سلسله علل فکر می کردم و مجموع این ها با مسئلۀ جبر و اختیار نتایج جالبی برایم داشتند!

*اسمی که بچه ها برای شیطان انتخاب کردند و به باقی اهالی دهکده اینطور معرفی اش می کردند.

_بیگانه ای در دهکده، مارک تواین، ترجمۀ نجف دریابندری، امیرکبیر

/ 3 نظر / 14 بازدید
پرکلاغی

ئه چه جالب این رو هم دریابندری ترجمه کردی؟ کتاب رو سیو کردم توی کامپیوتر محل کارم اما هنوز نخوندمش.

پرکلاغی

کاغذی چاپ جدیدش هم هست؟

مریم

کتابای مارک تواین رو دوست دارم...تو کامپیوترمون هست کتابش ولی نخونده بودمش.لازم شد برم بخونم.