«منِ» آن سر دنیا

هروقت یکی از کتاب هایش را می خوانم یا بخشی از فیلم ها را می بینم، یاد اولین روزهای آشنایی م با او می افتم.

1. رؤیای سبز! دخترک رؤیاباف! پرحرف و کم توجه و چر از خیال های عجیب و غریب! همۀ این چیزها به نظر من تا آن روز عجیب و نامتعارف بودند. دختر پر حرف دیده بودم، خیالباف و کم توجه هم که خودم بودم، ولی اینکه از تلویزیون خودمان چنین چیزی پخش شود بیشتر برایم سنّت شکنی محسوب می شد. تا آن زمان همۀ آدم های فیلم و سریال ها باید الگوی خوب و کاملی می بودند و هیچ یک شبیه این موجود موقرمز نبودند!

2. مجموعۀ کوتاه آن شرلی دومین مجموعه از ساخته های کوین سالیوان بود که برای ما پخش می شد. پیش از آن خاطرۀ خوب و فراموش نشدنی قصه های جزیره و سارا استنلی، نسخۀ قابل تحمل و حتی ستودنی آن شرلی، را داشتیم و من، بیش از هرچیزی خودِ پرنس ادوارد زیبا را می پرستیدم با آن فانوس دریایی که مثل شوالیه ای درونگرا لب ساحل ایستاده بود و منظره هایی که هر گوشه اش زیبایی خاص خود را داشت و در هر فصلی به رنگی در می آمد.

3. اوایل خیلی سخت با آن کنار می آمدم. آن همه پرحرفی و حرف های نا به جا و عجول بودن و ... را نمی توانستم یک جا تحمل کنم. فقط خود مگان فالوز و عکس العمل های ماریلا و متیو و ریچل مرا قانع می کردند که مجموعه را ببینم، از طرفی هم نمی توانستم سیر داستان را به این راحتی ها بی خیال شوم. پرنس ادوارد هم که همیشۀ خدا تیر خلاص بود!

4. الآن که مجموعه را با صدای اصلی اش می بینم، فکر می کنم چقدر آن شرلی قابل تحمل تر است! مریم شیرزاد دوبلور فوق العاده ای است و صدای بسیار زیبایی دارد اما ترکیب این زیبایی بی مثال با پرحرفی ها و خیال بافی های آن برای من قابل تحمل نیست! ماجرا خیلی مبالغه آمیز می شود و اغراق خود سالیوان نسبت به کتاب داستان را تحت الشعاع قرار می دهد!

5. این بخش ماجرا کمی پیچیده و شخصی می شود؛ بیش از یک سال پیش فهمیدم آن شرلی دقیقاً تیپ شخصیتی (روانشناختی) خودم را دارد. برای همین قسمتی از من دوستش دارد و قسمتی از من می راندش. من از خیلی وقت پیش در کار راندن بعضی خصوصیات شخصیتی م بوده م و با آدم هایی که آن بخش های من را دارند شاخ به شاخ می شوم. مسئله این است که من هم پرحرف هستم اما دست کم 70% حرف هایم را با خودم در میان می گذارم. ماریلا حریف آن نشد ولی ماریلای درون من خوب مرا کنترل کرد.

/ 8 نظر / 25 بازدید
پرکلاغی

ئه یعنی قبل از این آن شرلی یه آن شرلی دیگه هم بوده؟ هوممم... من چرا یادم نی؟

بلارمین

هرچی که بیشتر درباره ان شرلی مینویسین بیشتر جذب میشم که بخونمش...و تا حالا هم چندبار این قصد رو کردم ولی شاید مجموعه مناسبی برای موقع مدرسه باشه... ممنون که امید و انرژی دادین حق با شماست من باید هدفام رو ببینم و بهتره بگی دوست چون تعداد فقط یکیه

بلارمین

سندبادی واقعا ممنون از حرفات از اینکه با یکی حرف میزنم که منطقی و عاقلانه جوابم رو میده و یه دوست بزرگ تره واقعا خوشحال میشم..[چشمک][خجالت]... امیدوارم همینطور هم بشه کاش بتونم باعث افتخار ادمایی که دوسم دارن از جمله بابام بشم... سندبادی یه چیز دیگه هم هست الان یه مدت هست دارم روی یه تابلو کار میکنم به اسم aim یه تابلو خیلی جالبه که همه چیزای مورد علاقه ام و اهدافم رو به صورت عکس و نوشته توش میزارم امروز با کامپیوتر عکسا رو به اندازه توی ورد گذاشتم تا برم رنگی چاپشون کنم بعد هم باید برم کلیخرت و پرت بخرم اخه میخوام حنما تا شروع سال اماده روبه روی تختم باشه تا با هربار دیدنش انرژی بگیرم بعد درست شدنش حتما عکسشو میزارم ببینی[پلک]

بلارمین

خواستن ، توانستن نیست خواستن ینی رسیدن همین.ممنونم سندبادی بنظرت کتاب شاهزاده کوچولو جالبه؟؟!! زیاد تعریفشو شنیدم... همچنین کتاب سینوهه..

بلارمین

چند روز ذوق کرده بودم دوباره بارون میاد ولی مثه اینکه افتاب دس بردار نیس...هر دوشون خوبن ولی دلم برای بارون خیلی تنگه کاش بیاد و بباره.... این استخون بالای مرغ هم کار دست ادم میده ها....اونم وقتی همیشه دامادت بغل دستت نشسته باشه و باهاش شرط بندی کنی..هه فعلا که یه سی و پونصد کتاب من ازش طلبکارم و یه سینما هم اون از من طلب داره...کیف میده...امروز تصمیم دارم طلبمو صاف کنم. راسی سندباد جون دیشب برای بشرا خواهر کوچیکم تولد گرفتیم منم براش یه سری لوازم باب اسفنجی خریدم اخه امسال اولین سالیه که میخواد بره مهد

بلارمین

ﺍﯾﻦ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻓﺮﯾﺪﻭﻥ ﻣﺸﯿﺮﯼ ﺭﻭ ﻫﺮشب قبل از خواب ﺑﺨﻮﻧﯿﺪ ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺩﻡ ﺻﺒﺢ ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﺪ ﻧﮕﻮﯾﻢ ﺑﻪ ﻫﻮﺍ، ﺁﺏ ، ﺯﻣﯿﻦ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﻢ، ﺑﺎ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻬﺮ ﻭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﻢ، ﻫﺮ ﭼﻪ ﮔﺬﺷﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﻝ، ﺑﺘﮑﺎﻧﻢ ﺍﺯﻏﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﻤﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﮔﺬﺷﺖ ، ﺑﺰﺩﺍﯾﻢ ﺩﯾﮕﺮ،ﺗﺎﺭ ﮐﺪﻭﺭﺕ، ﺍﺯ ﺩﻝ ﻣﺸﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻢ، ﺗﺎ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﯽ ﮔﺮﺩﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺧﻮﺵ ﺩﺳﺖ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺩﻡ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﻧﺴﯿﻢ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺻﺪﻕ، ﺳﻼﻣﯽ ﺑﺪﻫﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻧﺨﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺴﺖ ﺗﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ، ﻧﮕﺮﺩﺩ ﻓﺮﺩﺍ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺮﺩ ﮔﺮﭼﻪ ﺩﯾﺮ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﮐﺎﺳﻪ ﺍﯼ ﺁﺏ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺮﯾﺰﻡ ،ﺷﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺖ ﺯ ﺳﻔﺮ ﺑﺮﮔﺮﺩﺩ ﺑﺬﺭ ﺍﻣﯿﺪ ﺑﮑﺎﺭﻡ، ﺩﺭ ﺩﻝ ﻟﺤﻈﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﯾﺎﺑﻢ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻣﺤﺒﺖ ﺑﺮﻭﻡ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺧﻮﺩﻡ، ﻋﺮﺿﻪ ﮐﻨﻢ ﯾﮏ ﺑﻐﻞ ﻋﺸﻖ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﺨﺮﻡ ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﯽ، ﺩﻝ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﺧﻮﺩ ﺷﺎﺩ ﮐﻨﻢ ﺑﮕﺬﺭﻡ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺗﻘﺼﯿﺮ ﺭﻓﯿﻖ ، ﺑﻨﺸﯿﻨﻢ ﺩﻡ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﺑﺮ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﺪﻭﺯﻡ ﺑﺎ ﺷﻮﻕ ﺗﺎ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺮﺳﺪ ﻫﻤﺴﻔﺮﯼ ، ﺑﺒﺮﺩ ﺍﯾﻦ ﺩﻝ ﻣﺎﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻭ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﻗﻬﺮ ﻫﻢ ﭼﯿﺰ ﺑﺪﯾﺴﺖ ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﺎﻭﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﻢ، ﮐﻪ ﺩﮔﺮ ﻓﺮﺻﺖ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﯾﺮ ﮐﻨﻢ ،ﻣﻬﻠﺘﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﺮﺍ ﻭ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺷﺒﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺷﺒﯽ ﻫﺴﺖ، ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﺮﺩﺍﯾﯽ..

پرکلاغی

آهان. الان متوجه شدم.

زهرا.ش

من هم کتاب های آنی رویای سبز رو خوندم در مورد سریال و کارتون آن شرلی با موهای قرمز هم همیشه حس ها و نظرات ضد و نقیض و پیچیده ای داشتم،که قطعا بخاطر کم سوادی و بی اطلاعیم بود که نمی تونستم این قدر دسته بندی شده و تمیز،به نتیجه ای که شما رسیدید برسم، خوندن این پست مثل شنیدن صدای خودم و حرفهای خودم از یک دهان دیگه بود چقدر شما خوب تحلیل می کنید