گمشده در کلمات

«پسری که غرق رؤیاها بود و برای همین هم دانش آموزی بد». ص3-42

__ مثلاً برادرم، اووه تیم، ترجمۀ محمود حسینی زاد، نشر افق.

***

به کتاب قدَر دیگری فکر می کردم که هیچ وقت درباره اش ننوشته بودم. این هم از آن کتاب هایی بوده که سال دوم دبیرستان، بین آن همه درس های سخت حوصله سر بر، که واقعاً احساس می کردم هیچ ربطی به من و زندگی ام نخواهند داشت، برایش جا باز کرده بودم. حتی گاهی آن حجم بزرگ با صفحات کاهی و جلد سختش را توی کوله پشتی ام می گذاشتم و تا مدرسه می بردم تا حتی ساعت های تفریح را بیهوده تلف نکرده باشم، گاهی هم سرکلاس، یواشکی و توی جامیز می خواندمش و از آن کلاس هایی که به اجبار خودشان را به من تحمیل کرده بودند، انتقام می گرفتم.

یادم آمد داستان من و این کتاب به پیش از این ها بر می گردد؛ یک روز بلند نیمۀ اول سال را به یاد می آوردم که چهارم یا پنجم دبستان بودم و این کتاب را، به خاطر تصویر روی جلدش که بخشی از آن در عطفش خودنمایی می کرد، برداشتم و بخش هایی را خواندم. همان موقع متأسف شدم که چرا در کتابخانۀ کوچک پدرم جلد دوم آن نیست. آیا از همان اول نداشته اش یا کسی برده و دیگر نیاورده (همان بلایی که سر دو جلد سینوهۀ محبوبم آمد و حسرتش تا 10 سال بعدش به دلم ماند). تصویر روی جلد حکایت از جنگ و کشتار داشت، با چهره هایی خشمگین یا دردمند. حتماً اشاره به انقلاب فرانسه بود.

بینوایان از آن رمان های بلند دوست داشتنی ای شد که باوجود حجم زیادش، از خواندن بیشتر بخش های آن لذت بردم و هیچ چیزش به نظرم اضافه نیامد. ذهنیات و فکرهای ژان والژان و شگردهایش برای جان به در بردن را دوست داشتم و پندهای اخلاقی هوگو در لابه لای داستان را بیش از یک بار می خواندم و بعضی ها را در آن دفترچۀ باریک جلد قرمز (که خودش داستانی دارد) یادداشت کردم و تا مدت ها بعد از تحویل دادن کتاب ها، آن ها را مرور می کردم. احساسم این بود که هوگو هدف والایی از نوشتن داستانی به این بلندی و نیز موفق داشته و باید حتماً آن را درک کنم.

کتاب دوران کودکی ام با درد و رنج و تنهایی فانتین به پایان رسیده بود و من که بارها کارتون کوزت را از تلویزیون دیده بودم و عاقبت کار این زن دردکشیده را می دانستم، از این که نمی توانستم جزئیات بیشتری درمورد این شخصیت بدانم ناراحت بودم. انگار که اقبال ناخوانده ای بعد از امیدوار کردنم غیب شده باشد. سال های بعد بسیار خوشحال بودم که می توانم اندوهگین بودن کودکی ام را تلافی کنم؛ بنابراین هم برای سندباد نوجوان می خواندم و هم برای سندباد کودک، و انگار کلمات می رفتند به همان سال ها و جای خودشان را پیدا می کردند و من با چشم های بچگی ام داستان را می خواندم و با همان قلب و ذهن از آن لذت می بردم.

مثل سفر موفقیت آمیزی در زمان!

/ 4 نظر / 11 بازدید
مریم

خیلی دلم میخواست کتاب بینوایان رو بخونم تابستون پارسال.ولی نشد.الانم دوست دارم.راستی چرا اسمتو گذاشتی سندباد؟البته اگه دوست نداری نگو.فقط محض کنجکاوی پرسیدم.

مریم

بی خوابی یعنی این.امیدوارم بتونم بعد سحر رو هم بیدار بمونم و کتاب بخونم.

مریم

بعد سحر مادر گرامی گفتن چراغ خواب را خاموش کن و بر خلاف اصرار های من ایشان بیشتر اصرار ورزیدند و منم خاموش کردم ولی گوشی به درد این جور موقع ها میخوره.درش آوردم و کتاب آرتمیس فاول چند صفحه دیگه خوندم.راستی منم از اسم اون پرنده شیلا خوشم میاد.اسم باحالی داره.یادم باشه اگه ایندفعه برخلاف آدم های نامرئی یه پرنده نامرئی هم دیدم اسمشو بزارم شیلا.و راجبه سندباد جان باید بگم عاشق آهنگشم.[قلب]خیلی باحاله.البته آهنگ نسخه خارجی.ریمش و طرز خوندنش رو دوست دارم.گوگولیه.[پلک]

یادداشت های یک سوکس صوورتی

اولین تجربه ی کتاب خوندن من(نه از نوع کودکانه) سینوهه بود،خیلی دوستش داشتم،قکر میکنم اون باعث شد که بعدش برم سراغ کتابای بعدی.. بینوایایان سال هاست که قصد خوندنشو دارم ولی موفق نشدم!