آرزوهای کوچک

دوست  دارم موقع انجام دادن بعضی کارا یکی برام داستان تعریف کنه!

کتاب صوتی؟ یکی منو از هاگوارتز و ماجرای هری پاتر بیرون بکشه_ اونم با صدای فرای یا دیل_ بعد هم خوانش خوب و شنیدنی از داستانهای خوب بده دستم

/ 6 نظر / 9 بازدید
پرکلاغی

من دو سه تا داستان کوتاه از هاینریش بل با صدای خودم ضبط کردم. چند بار برای خودم گذاشتم، جالبه داستان رو از وقتی همینجوری چشمی روی کاغذ میخونم بیشتر فهمیدم. شاید چون موقع ضبط دقت بالایی به خوندن جملات و کلمات داشتم تا اشتباه نکنم.

مریم

منم تو ماجراهای هاگوارتزم.خودمو بین هری و رون و هرمیون و وسط زمین کوییدیچ میبینم.کنار بید کتک زن.داخل قلعه و راهروهای پیچ در پیچ ،راه پله های متحرک،جنگل ممنوعه و دهکده هاگزمید.گاهی اوقات تو ذهنم جدا از داستان رولینگ واسشون داستان میسازم.من و دوستم مبینا هم میخوایم ایشالله از تابستون یه کاری رو شروع کنیم.اونم نوشتن کتاب هشتمه.کلی ماجرا و شخصیت ساختیم.ولی هنوز تو ماجرای اصلی موندیم.میخوایم یه جنگ بین نوادگان مرگ خواران و بچه های هری و دوستاش باشه یه ماجرای حماسی.ولی بازم موندیم چیجوری درستش کنیم که این جنگش هیجان انگیزتر جلوه بده.میتونی کمکمون کنی سندباد جونی؟ من اگه صدامو ضبط کنم و بخوام به داستان گوش بدم حواسم همه جا میره الا گوش دادن به صدا.آخرشم خوابم میبره.ماشالله ذهن نیست واسه خودش همینجوری میره.

مریم

من و مبینا فقط داریم قسمت های فرعی رو میسازیم.ولی من میگم اگه فقط نوادگان مرگ خوارا بخوان انتقام ولدمورت رو بگیرن خیلی بی مزه و بی هیجان میشه باید یه گیر و دار و یه ماجرای هیجان انگیز تر باشه تا خواننده ای که داره میخونه جذبش بشه.سندباد جونم میتونم بپرسم رشتت چیه؟آخه خیلی قشنگ صحبت میکنی،صحبتات با منطق و مثل روانشناس هاست.البته اگه دوست نداری نگو.

مریم

اخی انقدر ادبیات دوست دارم.میگم چقد قشنگ صحبت میکنی.امیدوارم موفق باشی.به این موضوع هم فکر کردم.یه داستان جادویی دیگه ولی چون مادوتا جیمز سیریوس رو خیلی دوست داریم میخوایم یه داستان که در ادامه کتاب هفتم باشه حول محور جیمز سیریوس پسر هری بنویسیم.یه پسر شر و شیطون ولی آلبوس سه وه روس خیلی آرومه.یعنی اگه یه روز از طرف هاگوارتز به هری نامه ندن درمورد خرابکاری ها و شیطنت های جیمز هری اون روز رو جشن میگیره.هری هم یه دختر به اسم میراندا یا ماریانا هولد من رو به فرزند خوندگی قبول میکنه.اون دختره هم تحت تاثیر جیمز باهاش همکاری میکنه.دوتا گروه خوب و بد ساختیم و هنوز واسه کامل کردن گروه بده کار زیادی از پیش نبردیم.ولی یه پسره هست که مبینا میگه فرزند نامشروع بلاتریکس و یه موگله.این پسره خیلی شره و با اسکورپیوس(پسر دراکو)خیلی جفته.با یه دختره به اسم مورگان.جیمز میخواد درمورد گذشته ولدمورت بیشتر بدونه ولی هری چیزی بهش نمیگه.اونم به طور اتفاقی با خاله یکی از دوستاش ملاقات میکنه و ناخواسته یه جیزایی میفهمه راجبه پدربزرگش و پدرخونه پدرش و باعث میشه عصبانی بشه و تو مدرسه دعوا راه بندازه و هری رو برای دومین بار به مدرسه بیارن.

مریم

همین الان یهویی یادم اومد.قبلنا یه موجود جادویی به اسم پارپلیکس ساختم.راجبه ظاهرش اصلا فکر نکرده بودم ولی الان یه پروانه در اندازه غیر عادی و دمی مثل عقرب به ذهنم رسید.شایدم یه شیر با دم عقرب.کدومشون بهتره؟اول گفتم ترکیب نماد ماه تولد من و مبینا باشه.یعنی شیر و عقرب.بعدش شکل پروانه به ذهنم اومد.میتونه با دمش به درون هرچیزی نفوذ کن. به بقیش فکر نکردم.

مریم

شما قشنگ مینویسی که من قشنگ میخونم.[چشمک] «آن روز صبح هوا مه آلود بود،ظاهرا جیمز زودتر از سایر اعضای خانواده اش بلند شده بود.با حالتی منگ به اطراف اتاقش نگاهی انداخت.همه چیز برایش غیرعادی و غیر معمول مینمود.جیمز با خود فکر میکرد حتما سال پرماجرایی را در پی دارد،زیرا این اولین سالی بود که علاوه بر مسئولیت کارهای خودش،تکالیفش،نقشه های شیطنت آمیز او و دوستانش و مسئولیت ضایع کردن اسکورپیوس که همیشه او را اسکورپی کوچولو خطاب میکرد مسئولیت نگه داری و مراقبت از برادر کوچکترش آلبوس سه وه روس که میخواست سال اول خود را در هاگوارتز بگذراند نیز بر عهده او گذاشته شده بود.حالا دیگر میدانست باید برای برادرش الگو باشد ولی هیچکس بهتر از او نمیدانست همه اینها فقط حرف است...» این قسمت ابتدایی کتابه.خوبه؟؟[لبخند]