زن شجاع

ریسا چندتا از دانه های ریز را درون دستش ریخت. دانه هایی که چیزی را به روح می آموختند، که معمولاً مرگ می توانست بیاموزد؛ تغییر شکل.
«داری چیکار می کنی؟» مرد قدرتمند سعی کرد کیف را از او بگیرد. اما ریسا آن را دو دستی گرفته بود.
او آهسته گفت « باید اونا رو بذاری زیر زبونت و حواست باشه قورتشون ندی. چون اگه بیش از حد این کار رو بکنی، حیوون قدرتمند می شه و فراموش می کنی که قبلاً چی بودی. کاپریکورن سگی داشت که می گفتن زمانی یکی از افرادش بوده، تا اینکه مورتولا این دونه ها رو روش امتحان کرده. یه روزی رسید که سگ بهش حمله کرد و اونا کشتنش. اون موقع خیال می کردم این فقط یه داستانه تا خدمتکارها رو باهاش بترسونن.»
..
ریسا دانه ها را از دست خود لیسید و آهسته گفت «هیچ وقت معلوم نیست به چه موجودی تبدیل می شی. ولی امیدوارم بال داشته باشه».

__ "مرگ جوهــری" ( ج3 از سه گانۀ جوهری ) ، فصل 57 ("خیلی دیر")

/ 1 نظر / 7 بازدید
سبا شکوری یا همون سبا مردیت!

کتاب ایگرن شجاع هم از خانم فونکه هست. راستی منم عاشق کتابهای هری پاترم و فیلماشو شصت بار دیدم و کتاباشو دو بار خوندم. از روی پست هاتم می تونم بفهمم که عاشق هری هستی. راستی پست های وبت به نظرم برای هر گروه سنی مناسبن!