خداحافظی با اشباح

دو روز پیش کتاب چهارم آن شرلی* تموم شد. دلم نمیومد تمومش کنم و از طرفی دوست داشتم همه شو سریع بخونم ببینم چی میشه؛ اتفاقی که برای 3 جلد قبلش هم افتاده بود. این کتابای ساده هیچ فن و شگرد نو و قابل توجهی در زمینۀ داستان نویسی ندارن، حتی ممکنه بعد از یک مدت رفتار قهرمان (آنی، سارا استنلی، امیلی استار) قابل پیش بینی باشه. اما چون در پس زمینۀ نقل ماجراها اون زیبایی وتوصیف گوشه گوشۀ پرنس ادواردز وجود داره و به یمن پخش سریالشون این زیبایی ها در ذهن من نقش بسته، ازخوندنش سیر نمی شم.

صفحۀ آخر کتاب که نامۀ خداحافظی Rebecca Dew ( چه فامیلی قشنگی! ) رو می خوندم، داشت گریه م می گرفت.

« الیزابت می دانست هنوز به فردا نرسیده است، ولی احساس میکرد در مرز آن قدم بر می دارد.» ص 340

این «فردا» ، اصطلاحی هست که الیزابت کوچولو برای تسلی دادن به خودش اختراع کرده. مادرش هنگام تولدش مرده و پدرش هم ترکش کرده. اون با مادربزرگ پیر و بداخلاق و دستیار بدتر از خودش زندگی می کنه که بهش اجازۀ هیچ کار مفرحی رو نمیدن. با اومدن آنی در همسایگی شون، در طول سه سال الیزابت کم کم طعم شادی و خوشبختی رو می تونه حس کنه؛ تا پیش از اون همۀ چیزای خوب از جمله ملاقات با پدرش رو متعلق به «فردا» می دونست؛ چیزی شبیه بهشت. انگار جایی یا زمانی هست که زمینی نیست و آرزوهای محقق نشده مون در اونجا به سر و سامون می رسن.

* آنی شرلی در ویندی پاپلرز

/ 2 نظر / 7 بازدید
سبا

بهتره همین طوری خوندن جلداش رو طول بدی یعنی بینشون فاصله بندازی، چون وقتی به جلد آخر می رسی و با اتفاقات غیرقابل پیش بینیش روبرو می شی،، دلت می خواست هرگز به این جلد نرسیده بودی. یه جورایی تموم شدنش ناراحت کنندست، مثل بار سنگین تموم شدن هری پاتر ها. با این حال منم مثل شما دل توی دلم نبود که ادامش رو بخونم. هرچقدر جلوتر برید قشنگ تر می شه... راستی مطالب جدید تو وب گذاشتم. لطفا بیاین و نظر بدین، قالب جدید وبتون هم خیلی دوست داشتنیه.[قلب]

سبا

ببینید، شما نوشتید دوست دارید زودتر بخونید ببینید چی می شه، بهتون بگم، جلد آخر با وقایعی بسیار بسیار غمگین و ناراحت کننده به استقبالتون میاد. من نمی تونم به جلد هشت نگاه کنم و بغضم نکیره.اگر هم می خواین بخونید پیشنهاد می کنم خیلی به شخصیت هاش علاقه مند نشید!!